اون ها مفاهيم ساده و روشني بودند هرچند احمقانه! .. نه مثل حالا يك مشت تعاريف نيمه روشن و مه آلود ! اما هر چي كه باشه نمي خوام از نيمه اين راه برگردم!
بعد اينجوري مي شه كه مي نويسم:
آواره اي را مي مانم كه بيابانهاي زيادي را پشت سر گذاشته است ... خسته و مانده و از ترس شب و زوزه حيوانات وحشي و دزدان به شهري مي رسد.. دلش از آوارگي به ستوه آمده و مي خواهد اندكي بياسايد اما دروازه هاي شهر به رويش بسته مي ماند...آواره تا صبح چشمانش را بر دروازه باز نگاه مي دارد و در برهوت هراس انگيز شب به صبح مي انديشد!
با طلوع خورشيد دروازه باز مي شود و او چهره ساكنان شهر را مي بيند كه بيش از او فريب و ترديد و هراس بيابان را در خود دارند اما اين واقعيتهاي زشت را در پس چهره هايشان مخفي نگاه داشته اند!
آواره خسته است ....چشمانش را بر هم مي نهدو سايه در ختي را تصور مي كند كه از برگهاي آن نيكي و روشني مي بارد!
آواره در جستجوي فلسفه صبح به خواب مي رود!
پ.ن:خودم خیلی دوستش داشتم شما چی؟ با این حال و روزم فکر نمی کردم این پست به این خوبی از آب در بیاد! در توضیح حال و روزم هم اضافه کنم اینجوریه که " زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید"!!!!
نه یک روز نه دو روز هفته وار.. حالا حالا ها!!!
