لعنت به این روزها که اینقدر گرم و وداغ اند.. لعنت به شبهاشون که هر وقت می ری از سر یاس فلسفی ات به پوست اش دست بکشی اینقدر دستمالی شده که اکراهش تو رو پس می زنه!
اه.. اه ... پیف.. پوف..پاف... مرگ!
اگه به تو بگم.. می گی :بمییییر!!!
پ.ن۱:هرمینه گفت:«من دختر مستعدی بودم .هدفم این بود که در سطحی والا زندگی کنم.از خویشتن انتظارات بیشتری داشته باشم و کارهای سترگ انجام دهم.می توانستم نقشی بزرگ ایفا کنم می توانستم همسر یک پادشاه- معشوقه یک انقلابی-خواهر یک نابغه یا مادر یک شهید باشم. ولی زندگی به من فقط اجازه داد که فاحشه خوش ذوقی بشوم!» *گرگ بیابان نوشته هرمان هسه*
این "چیزی شدن "اینقدر برای همه مهم است ،اينقدر روي آن تاكيد دارند که من از ترس "چیزی نشدن" دچار اضطراب شده ام!![]()
پ.ن۲:الان که دارم این خزعبلات رو بلغورمی کنم شب از نیمه گذشته و این ۲۴ ساعت لعنتی با اسم نفرت آور جمعه تموم شده.. خیلی مسخره است که تمام روزت خلاصه می شه در یک خمیازه.. کرخت و گشاد دراز کشیدم و با انگشتهای پام بیهودگی ام رو حک می کنم روی زمین!هر کاری می خوام بکنم نمی تونم نصفه نیمه رهاش می کنم انگار یکی تو گوشم می گه ولش کن هزار سال وقت داری ..بعدا " انجامش بده!
عجب روزگار بی رگیه! عینهو سیب زمینی!
پ.ن۳: هذیان که تموم نمی شه......
امروز چشمات به نظرم مثل چشمای مارکو پولو اومد... مثل چشمهای ۸ ضلعی مارکو پولو که بازتاب تمام دنیا توش بود!من عاشق چشمات شدم امروز.. !!می خوام که عکس چشماتو تو قاب دریا بذارم!!