بدترين اتفاقي كه براي رابطه مي افتد اين است كه بيفتي در دام كشمكش هاي دروني با خودت! كه بخواهي اصل خوب يا بد بودن بروز احساست را در آن رابطه تفسير كني ،بعد نتيجه بگيري و عمل كني ..
آنوقت هي نقب مي زني به آموزه ها.. هي نگاه مي كني به شرايط ..هي فكر مي كني به محدوديت ها ..هي با آن من بالغ درونت دست به يقه مي شوي و او برايت دليل مي اورد ،روضه خواني مي كند ...فلسفه مي بافد و مي شكافد.. بين تجربه هاي دروني و رفتارهاي بيروني ات جدايي مي اندازد ..ديوار مي كشد! پختگي وبلوغ آدمهاي خويشتندار را به رخت مي كشد.. زنك حتي به اصل احساست ضربه مي زند!
آن وقت تو خودت اين مرزها را كم كم قبول مي كني. به جايي مي رسد كه در حق احساست پنهان كاري مي كني .هرجا آشكار شد سرزنش اش مي كني. بعد رسوب مي كند اين احساس مادر مرده ! ته نشين مي شود..مي فهمي ها !چون ته نشين كه مي شود سنگيني مي كند روي دلت! مي شود يك غلظت بودار، اما كاري بهش نداري! از ترس گل آلود شدن ! يك وقتهايي هم كه هواي دلت سرد شود يخ مي زند از ان يخ ها كه با تيغه ليفتراك هم نمي شكند !اصلا"به رسوب چربي مي ماند در جداره رگها !هي بزرگ تر مي شود ، اين رسوب هليم مانند ذره ذره مسير رگ را مي بندد، انسداد ايجاد مي كند.. انسداد نسبي ..گهگاه اين انسداد.. اين بسته شدن.. اين تغذيه نشدن سلولهاي ذهنت از هواي دلت آزارت مي دهد.. يك جور حمله هاي گذرا... بعد يك روز مي بيني اين آتروماي احساسي از جايش ..از ديواره رگهاي دلت كنده شده، لخته شده و مي رود در رگهاي بزرگ تر يعني اساسا مي رود مي نشيند روي اصلي ترين شريانهاي حسي ات ! بي خبر انفاركتوس مي كني .. احساست فلج مي شود !
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 
|
