مثل سرطان تمام بدنم را گرفته است.. تمام تنم را فتح كرده است همه مغزم تا زير گلو ..همه قلبم تا زير فك و دستها و پاها.. قفسه سينه..واحشاء داخلي ام را فرا گرفته است.. از اول مي دانستم اينطور مي شود اما جلويش را نگرفتم!شايد اگر دستم را قطع مي كردم پيشرفت نمي كرد
حالا اينجا با ترس و اضطراب خفقان آوري نشسته ام و مثل ديوانه ها زير لب زمزمه مي كنم:
دنبال سهمي كه برايت نيست نگرد دختر جان!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:3 
|
