تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

شعاري* كه سالهاست توسط مبارزان جدالهاي انتخاباتي رژيم و قدرت طلبان مصادره شده است _تو بگو پوپوليسم سياه_چند روزي است طعم گس و چرب واقعي اش را به ما نشان داده است كه مگر كدام بخش و كدام حوزه از زندگي ما در اين سرزمين، مزه نفت نمي دهد؟ وجه اقتصادي مان؟زيست محيطي مان؟يا وجوه فرهنگي و سياسي و اجتماعي مان؟ كه از هوايي كه استنشاق مي كنيم و به بركت دلارهاي نفتي و بنزين هر روز با كمك اگزوز ماشين ها آلوده تر مي شود، تا دولتي كه بر پايه و متكي بر اقتصاد نفتي، اداره مي شود، همه وجوه زندگي مان، مزه نفت مي دهد.كه قرار هم نيست تنها مقامات روسي از مزه نفت و گاز ِما سرمست بشوند.الغرض اينجا ، اصفهان، پايتخت فرهنگي جهان اسلام هر باكس آب معدني به قيمت 3 تا 6 هزار تومان به فروش مي رسد توگويي هر شيشه را از سرچشمه ها ي پيرمونت آلمان و ویشی فرانسه پركرده و پاي پياده تا سوپر ماركت محله ما آورده اند!ملت اما بی خیال مصیبت ، عادت کرده به هر آن بحران طبیعی و صناعی، خوش و خرم، مکنونات قلبی شان از وقایع پیش آمده را در اس. ام. اس های هنری متجلی می سازند و برای خویشان و یاران مخابره می کنند!
*شعار را من مي گويم !شايد بهتر باشد بگوييم اميد مصادره شده!اميد بهره مندي از مواهب وداشتن سهمي در منافع!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:30    | 

آقاي سين ادعا مي كند من براي ديگران سازهاي خوش آهنگ مي زنم و به گاه نواختن براي او ساز نا كوك!* كلا تازگي ها روي مبحث ارگانولوژي و ارانژمان و ضرب و ريتم و سونات و سمفوني و چه و چه! -«تو گويي من نه آنم كه دو سال پيش سرنا را از سر گشادش مي زدم»-كه ما پيش كشيديم زياد انگشت مي گذارد ... بي انصافي مي كند !نمي بيند كه به وقت غم من دردم و به وقت شمع بودنش، پروانه گي و به وقت گل شدنش بلبلي مي كنم؟مگر من نه آنم كه هميشه به دور او مي گردم؟!!!!
*ساز ناكوك را من مي گويم! خودش مي گويد تمبك و ترومپت! گويي نغمه سازهاي بادي و ضرب سازهاي كوبه اي را دوست ندارد..نوشتم كه براي آقاي سين از سازهاي زهي استفاده كنم!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:29    | 

من Darling نيستم. Cherie يا عزيزم و خوشگله هم نيستم. کاترين کبير يا صغير هم نبوده ام. عسل، شکرپنير و مربا هم نيستم. البته اراذل و اوباش خيابان به شکل بی معنايی مرا جيگر! خوانده اند و لاتهای بی سر و پای محله مان نيز به نحو بی دليلی مرا تيکه و يا جون صدا زده اند. ولی با همه اين حرفها من اصلا جزو خوردنی ها نيستم. من گربه، پيشی، خرگوش يا بره و غزال هم نيستم. چون هرگز از جانوران اهلی و دست اموز نبوده ام. البته جزو خانواده جانوران وحشی هم نيستم، پس قطعا خر هم نيستم. يعنی اصلا به هيچ وجه جزو جانوران نيستم. من دو دست و دو پا دارم. من هم يک انسان هستم و برای خودم اسم مخصوص دارم. اسمم کتايون است، از روز اول اسمم همين بوده، از زمان تولد تا مرگ هم همين خواهد بود. ان هم دليل بسيار ساده ای دارد. پدرم شاهنامه را بسيار دوست داشته است. به همين دليل اسمم را کتايون گذاشته است. Catherine کتايون نيست و کتايون طبعا نميتواند Katherina بشود. در ضمن من هرگز احمق نبوده ام."

شالی به درازای جاده ی ابريشم/مهستی شاهرخی

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:33    | 

تو بگو كه انگاره مني !
تو كه همنشين خيالات مني!
تو كه نگار عاشقي هاي شورمندانه مني !
خودت بگو چطور مي شود تورا با اين حجم تخيل يكجا و سريع به واقعيت زندگي تحميل كرد؟
اين خانه رويا كه ابد الآباد نيست!
ترسم خرافه شوي!


بيست و چهارم فروردين ماه 1387

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:29    | 

اين نامه خواننده وساماني ندارد مي نويسم به نيت تخليه ذهني و به نام خوب ايراندخت! پس وُجوبي در كار نيست كه قربتا الي الله ي رخ دهد!
سلام ايراندخت !
خوبي ؟!
از ديروز تا امروز صبح حدود هفت تا هشت پيام داشته ام كه بروم در فلان آدرس و امضا كنم واعتراض كنم ..مي داني ايراندخت باز هم يكي ديگر از آن دعواهاي زرگري است و حكايت دِمُده شده خليج فارس وخليج عرب!
بارها و بارها تصميم گرفته ام نسبت به اينگونه پيامها بي تفاوت باشم،سِند تو آل نكنم ،امضا نكنم . ايراندخت !از تو چه پنهان ديوچه بد هيبت و بد قواره اي روي شانه چپ ام نشسته و هي زمزمه مي كند گور باباي هرچه حس ناسيوناليستي است !گور باباي هرچه حس وطن پرستي و وطن خواهي است !گور باباي بارقه اميد وتلاش براي ايران آباد و آزاد!آدميزاد اگر خيلي عاقل باشد وقتي ديد آتش توطئه و بيداد از زمين عليه سرزمينش زبانه می‌کشد و تا آسمان ديارش را می‌ليسد، به زندگی خصوصی خودش مهاجرت مي كند ، سر پناهي تدارك مي بيند ولقمه ناني فراهم مي كند وروزگار به روزمره گي مي گذراند . هزارو يک دليل عقلی و شرعی هم وجود دارد که: لاتلقوا بايديکم الی التهلکه..!از بابت بوي كپك زدگي هم مي تواند متوسل بشود به انواع و اقسام عطرهاي داخلي و خارجي و چه خوش به احوالات آن بوته اي كه در آتش بود و نسوخت !ديوچه بد هيبت هي رجز مي خواند كه تو اگر خيلي زرنگ باشي ، به هرچه داري پشت پا مي زني و مي زني به خاك جاده! مثل خواهر زاده هاي عزيزت كه از ريز و درشت قصد رفتن كرده اند و همگي ما تحت خود پاره كه نه!بلكه دريده اند تا بتوانند دورترها ،آن سوي سرزمين مادري شان هَپي باشند!!تو اگر زرنگ باشي از بالاترین پوزیشن های تحصیلی یک مملکت جهان سومی که هیچ کجای این کره خاکی معادل ندارد! تا خانه و زندگی های آن چنانی!تا كارو موقعيت خوب اجتماعي! كه اگر بخت ياري كند نصيبت مي شود !تا دست همیشه همراه پدر و قلب همیشه تپنده مادر، همه را بی خیال مي شوي که سخت! اصلا تو بگو جان فرسا ، اما شدنی است!
اما ايراندخت مگر مي شود ؟! من يكي نمي توانم!گويي دورترين هاي اين خاك تا اكنون به صورت يك حس خالص وناب با حروف درشت در من ابستركت شده ، با من عجين شده ! يك چيزي كه نمي دانم روان جمعي است يا روح ملي ! يك چيزي كه خيلي در اختيار خود آگاه من نيست و بيشتر به ناخودآگاهم نزديك مي نمايد، يك حسي كه نه فرمان پدرانه مي راند نه واگويه مادرانه نگراني ودغدغه هاي وطني است ! گويي يك حس دو جنسيتي است كه گاه با وجود پدرانه اش به صحنه مي اوردم تا به دست من كاري از پيش برد ، به دست من انقلاب كند، به دست من جنگ كند و ...... وگاه كه مهرورزيدن را از ياد مي برم و نهضت بكش بكش راه مي اندازم مادرانه بر من غلبه مي كند كه دلواپس باشم ..دلواپس ويراني ها،دلواپس تبعيدي ها ، زنداني ها، بينوايان ،بي سرپرستان،گرسنگان، و..حتي رقيبان! مي داني ايراندخت اگر روزي مرزها را باپاك كن ِتئوری های شیک امروزی پاک کردند و نقشه ای عاری از حدود و تقسیمات دست من دادند، شک ندارم چشمم نرسیده به منتها الیه شرقی اش، ان قطعه ای را می کاود که از بالا و پایین محصور در اب است و ناخوداگاه گربه ای را می بیند که گويي وطن من است! بگذار من اينجا بمانم ايراندخت! گيرم كه آتش از جاي جاي آن زبانه كشد ،گيرم كه من در اين آتش بسوزم ايراندخت!هر آنچه در آتش مي سوزد خاصيت سوخته شدن را داراست!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:45    | 

دختر بزرگ كردن خيلي سخت است چون دختر بايد زيبا باشد،دختر بايد با اخلاق باشد،دختر بايد زياد بداند،دغدغه داشته باشد.آن دختري كه من دوست دارم به وقتش بايد كمي هم تلخ باشد!مي دانيد دنيا زن عميق كم دارد ! آن وقت من بايد كمال خلقت را با پرورش چنين موجودي ثابت كنم چنين كاري خيلي حوصله مي خواهد..
در عوض پسر بزرگ كردن خيلي راحت تر است خيلي مهم نيست اگر پسرت در دانشگاه سوربن حقوق بخواند وفلسفه پيشاسقراطي بداند وشبهايش را به رصد كردن برساووش و منطقه البروج و ساير صور فلكي بگذراند يا نه! بشود يک ادم لات بی سر و پا كه پشت کفشهايش رامي اندازد و زنجير ِ دستش از طلوع تا غروب حول مرکز ثقل انگشت سبابه اش دور مي زند.فقط مهم است كه با مرام باشد و چنين پرورش ديمي اي خيلي راحت تر است..خب! دنيا مرد ديپ خيلي زياد دارد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:15    | 

آقاي سين تقصير شما نيست ! هي نگوييد «معذرت مي خواهم»..«عذرخواهي مي كنم»! اين دل ريش من را كه از قضا با لبتان حق نمكي دارد بيشتر از اين ريشه ريشه نكنيد!من همين فردا فراموش مي كنم كه امروز با مشاهده رسم بد عهدي شما! مثل ابر بهار بر سمن و سنبل و نسرين گريه كردم! و باز فرداست كه دست در حلقه زلف دوتاي شما کرده و دل  را مقيم آن کنم !باز فرداست كه تكيه بر عهد شما زنم و نازكش مژه شوخ شما شوم!
گفتم بد عهدي! خب بد عهدي كرده ايد ديگر! قبول نداريد ؟!تندخويي هم يك فرم بد عهدي است! آن هم با مني كه باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور آن اتاق بالا بر او اثر نداشته و ترك عشق شاهد و ساغر نكرده هنوز!
تقصير شما نيست!تقصير من است كه نمي توانم بند ناف تعلق خاطرم به شما را كلامپ كنم كه از قضاي روزگار خيلي هم ضخيم است !

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:47    | 

در طب چيزي داريم به نام آنژين صدري پايدار..يك سندرم باليني كه به خاطر ايسكمي گذارا در بافت قلب ايجاد مي شود.. و در آن علامتي داريم به نام «لوين ز ساين» كه بيمار محل درد را با يك مشت بسته بر استرنوم يعني جايي روي قفسه سينه نشان مي دهد..
حكايت اين روزها ي من هم احساس خفگي و و فشار و سنگيني و درد ناشي از دست بدقواره و مشت بسته روزگار است بر سينه ام! يا شايد هم ناخواسته دستش را گذاشته ته حلقم كه رفلكس gag ام را تحريك كندتا روي حركات و ادا واطوارش بالا بياورم..
يا من هماني نيستم كه دورترها مومن بودم به جريان سيال زندگي و معتقد به حكمتش...شايد من اين آدمي شده ام كه هر چسه باد زندگي زمينم مي زند
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:46    | 

فرض كنيد من بخواهم شاعر بشوم!

روايت گر كدام خانه يا پنجره باشم؟

كدام درخت شكسته يا برف سنگين را بلدم ؟

كدام آدمها را بايد از شعرم حذف كنم ؟


چگونه آدمهايي در شعرم خلق كنم؟

جاي كدام يكي از عناصر زندگي ام را با ديگري عوض كنم ؟

كدام تصوير زندگي را باز سازي كنم؟

به چه موضوعي جان بدهم ؟

اصلا از رها شده گي بنويسم يا از در بند بوده گي؟

تصاوير و مفاهيم منفعل بهترند يا طغيانگر؟

يك شعر جا براي عنوان كردن چند موضوع دارد؟

جا براي بيان كردن چند تصوير دارد؟

كدام مبهمي را خلاصه كنم ؟

كدام واضحي را شرح وبسط دهم؟

فاتح كدام قله فخر تاريخ را از نزديك ديده ام؟

شاهد كدام شهر شوكت قرن بوده ام؟


زير كدام باران همخوابگي كرده ام؟

من شاعر نمي شوم
بيستم فروردين ماه 1378 شمسي.

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:24    | 

بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه خيلي از تغييرات را مي توانيم تدريجي به زندگي مان اعمال كنيم كه تدريجي بودن هر حادثه و واقعه و تغييري به مراتب بهتر و قابل تحمل تر از آني بودن و دفعي بودن آن است!
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه تدريجي بودن آدم را دلگرم مي كند ،قابليت توقف دارد ،قابليت تطبيق فراهم مي كند ،پذيرش را بالا مي برد،مي توانيم با آن بازي كنيم بالاو پايينش كنيم متغيرهايش را در اختيار بگيريم. تدريجي بودن فرصت امتحان كردن مي دهد، تدريجي بودن استمرار دارد ونهادينگي ..
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه تدريجي بودن آنقدر خوب است كه پنهان مي كند،غافل مي كند، زنگ هشدار ندارد، صراحت و روشني ندارد، حتي گاهي بي اهميت مي شود، كمرنگ مي شود، فنا مي شود چون تكيه اش به زمان است ،چون زمان در آن محوريت دارد.
اما abruptبودن..آني بودن ! تا دلتان بخواهد خوب نيست ، فرصت امتحان كردن ،چشيدن ، متوقف كردن و كنترل كردن نمي دهد.
بگويم كه نا گفته نماند و آن اين كه هيچ چيز دفعي خوب نيست مثل مرگ ...يا حتي اختلالات دفعي!!!!!!!!!!!!!!!!!
واين در حالي است كه همه چيزهاي خوب تدريجي اند ..توسعه تدريجي است ..اصلاحات تدريجي است ..تكامل تدريجي است ..نزول قران تدريجي است.. تربيت تدريجي است.. موفقيت تدريجي است..بهبودي تدريجي است..يادگيري تدريجي است ..حتي بيداري كنداليني در يوگا تدريجي است!
البته همه ما مي دانيم كه فرسايش زمين هم تدريجي است، الودگي هواهم تدريجي است ، فساد هم تدريجي است، روند اكثر بيماري ها هم تدريجي است ،ناتواني هم تدريجي است،پيري هم تدريجي است ، اضمحلال هم تدريجي است ، انحلال هم تدريجي است ، برخي بحرانها ومرگها هم تدريجي است .
از دست رفتن خلق وخوهايمان هم تدريجي است ..از دست رفتن برخي خوشي هايمان هم تدريجي است..!
و ......جاي بسي شكر است كه فراموشي هم هست و آن هم گاهي تدريجي است!
زياده عرضي نيست ..بگويم كه ناگفته نماند و آن اين كه:
اين همه از آن جهت بود كه تصميم گرفته ام هفت سين مان را تدريجا" جمع كنم ..قرار است روزي يك سين كم كنم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:33    | 

جوانتر كه هستيم وقتي به خاطرات گذشته مان نقب مي زنيم دلتنگي و بغض و حسرت چيزهايي كه داشته ايم يا نداشته ايم را مثل سرما بر پشت و داغي بر صورتمان احساس مي كنيم .
كمي كه بزرگ تر شويم و پا به سن بگذاريم ياد مي گيريم كه هميشه خاطرات آن چیزی را که بهتر نبوده است جوری جلوه می دهد که گویی بهتر بوده است،
ياد مي گيريم كه بگوييم :«مهم نيست»! و «خيلي فرقي به حالم نمي كند»!
ياد مي گيريم كه نمي توانيم همه چيز را با هم داشته باشيم ..
ياد مي گيريم كه آن دلتنگي و اندوهي كه مرور گذشته درونمان جاري مي كند وآن چيزي كه ميل به تجربه مجدد آن داريم احساسي بوده است كه در گذشته داشته ايم نه موقعيت!
ياد مي گيريم كه اينجوري بودن ، اينجوري فكر كردن ، اينجوري نتيجه گرفتن و اينجوري حس كردن ، برايمان بهتر است!
بله !اينجوري برايمان بهتر است !

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:55    | 

شايد قبل از پست مطلب لازم باشد بگويم :

 من محمود باقري  رييس ستاد حوادث و سوانح غير مترقبه كشور نيستم و براي ترويج فرهنگ دعا در كاهش گراني  و تورم  هم نمي نويسم  .نمي گويم دست به آسمان برداريدو همه با هم  و يك صدا رفاه و آسايش را از  ذوالجلال  ذوالمنن کلِ کائنات  و  مقلب القلوب و الابصار  و رب العالمين و مالك عالم بالا و پايين! بخواهيد .

بنده مومن و موحدي و معتقدي  هم نيستم كه كسي را به تضرع  ودعا تشويق كنم كه اگر قرار  به تضرع و زاري به در گاه حق باشد دود خلوص ايراني بر سما رسيده است !  و پا در مياني ملائك و ناله زار شان  هم  پيش مجيب هر دعاي مستجاب كارگر نيفتاده است ..نمي گويم كه ايها الناس! دست به دعا برداريد كه استجابت  مي شود حتما"! و  زمان و مكان و شرايطش هم كه فراهم گرديد اجابت خواهد شد ان شاء الله!

فقط مي گويم  فنا شده ايم !

مثنوي مي خوانيد؟!

 مولوي بزرگ در حكايتي مي‌گويد: قومي را مي‌شناسم كه دعا نمي‌كنند زيرا به آن كه خدا پيش‌آورده راضي‌اند.

در قضا ذوقي همي بينند خاص

كفرشان آيد طلب كردن خلاص!

هرچه آيد پيش ايشان خوش بود

قاب حيوان گردد از اتش بود

  اين ايراني امروز است كه مولوي توصيف كرده است!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:9    | 

امیر کودک متوهم من که این روزها به مادری کردن قبولم ندارد نوشته که چگونه نوشتن در وب برایش دغدغه شده یا تعداد خوانندگان  و نظرات برایش اهمیت یافته است می دانید تفکری هست که القا می کند :شما باید «کامل» باشید  وگرنه بهتر است که نباشید..به نظر من  در این دنیا «کامل» بودن نه شرط لازم است نه کافی ..وسوسه «کامل »بودن یک دام بزرگ است .برای زندگی در این دنیا فقط باید زندگی کرد همین!

 امیر جان! می توانی چیزی را که گفتم  تعمیم بدهی به چگونه نوشتن در وب و میزان اهمیت و تاثیر گذاری تعداد خوانندگان  در موفقیت تو در نوشتن ...در نوشتن از خودت و از کودک متوهم درونت  و یا حداقل کاری کنی که این وسوسه کامل بودن که تمامی جنبه های زندگی حقیقی ما را در بر گرفته است در دنیای مجازی گریبانگیرت نشود..  یا دست کمِ كمش حساب کودک متوهم درونت را از بقیه نوشته ها جداکنی و براي بزرگ شدن و رشد كردن كودك درونت فقط بنويسي!همين!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:43    | 

کمی من و کمی بی خوابی!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:51    | 

کمی من و بسي تعطیلی های  کش‌دار ! کمی من و  بسي  یک دل خوش الکی.  کمی من و بسي راه دور و دلتنگی.کمی من وبسي  درس های نخوانده و تصمیم های معلق و پا در هوا!

 این ذهن دیوانه و این تعطیلی های بیهوده بهانه ای شد   تا وقت تنبلی هایم را هی تمدید کنم - درست مثل  تمدید ساعت انتخابات که خبری هم  نیست اما برای دلخوشی  من و ما و رو کم کنی اجنبی هی ساعت تمدید می شود، حالا من می خواهم روی کدام بخت برگشته ای را کم کنم،  خودم هم نمی دانم !

ساعتها و روزها  و ماهها باز در چشم بر هم زدنی می اید ومی روند  وباز هم انگار نه انگار که درسی و مشقی و امتحانی و آینده ای .

   از آنجا كه  من ِ پرورده در مكتب بي لياقتي و بي رگي و بيهودگي ! تصميم گرفته فضيلتهاي اكتسابي نداشته اش  را سكه روي پول كند   بنابر اين در حال حاضر  خوشيم با نواهای مشتی و لوطی ِ«جهنم» و «درك» گويان در زمینه زندگی! 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:39    | 

انسان موجود عجيبي است گاهي آرزو مي كند جاي كسي باشد كه حتي او را نمي شناسد ..خب من دلم مي خواهد جاي دكتر منال باشم ... اگر مي پرسيد دكتر منال كيست حقيقت ماجرا اين است كه خودم هم نمي دانم و البته مهم هم نيست كه اين خانم دكتر منال يك چيزي در حد وحدود ريو موري باشد يا حتي خود خود نازنين افشين جم باشد سوار بر گلايدر شخصي!يا شمسي كوره اي ،عصمت چِِله اي چيزي ! مهم اين است كه......!
خب حتي اين هم مهم نيست ! بگذريم ..من به يك پيام «سِند تو آل» قناعت دارم!!

سفره شش و هشت امروز: شكلات آچاچي و چاي نه لب سوز و نه لب دوز و نه لبريز و نه قند پهلو و نه چندان خوش رنگ و طعم اداره + ديلينگ ديلينگ ِ سِند مي اِ مسج آف لاو رينگ تون!

Won't you send me, send me a message
Tell me you're lonely tonight
!Tell me you want me to  hold you so tight
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 10:33    | 

بگو آ !يه جوري كه انگار مي خواي بري «دِر ويل بي بلاد» يا هر كوفت ديگري را ببيني ...
من هم رفتم ديدم عزيز جان !و توِ بي عشق ِ بي عقيده هيولا چقدر شبيه دانيل پلانيو هستي .. به همان سختي ...تلخي... و فريب انگيز!
تو هم دلت براي هيچ كس تنگ نمي شود!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:36    | 

هيچ چيز بهتر از روزهايي كه نيره اينجاست ! نيست ..كه آمدنش كتاب دارد و فيلم...!
هابي شب:نمایش نامه ی کوتاه « خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد » به قلم « ماتِئی ویسنی یک »
داستان زن و مردی که طبق توافق طرفین، نُه شب بناست با هم باشند:
در سایه روشن، شاید پس از معاشقه، پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد، مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...
زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من یه آی لطیف تر می خوام.
مرد: آ.
زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.
مرد: آ.
مرد: ...
زن: یه بار دیگه.
مرد: ...
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ.
زن: نه، این جوری نه.
مرد: آ.
زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی، دیگه بازی نمی کنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ. »*
* شب دوم ما بین زن و مرد
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:1    | 

سال نو مبارك...
نمي دانم جا دارد آرزو كنم براي جهاني پر از عدالت و امنيت و تحقق« ورلد ويدوت وار» و تحقق « وُرلد ويدوت پاورتي » يا نه ؟جا دارد آرزو كنم براي وطن آباد و دولت مردمي و احزاب مستقل و وزارتخانه هاي قوي و زندانهاي خالي از زنداني سياسي يا نه؟جا دارد آرزو كنم براي مزين بودن ویترین مام ِ میهن به فرش و گبه و گلیم و جاجیم و پسته و زعفران و خرما و کاشی و مس و چه و چه يا نه! جا دارد آرزو كنم براي ایرانی پر از علم و فرهنگ و ادب و شعر و شعور يا نه ؟ و يا اينكه اصلا به من چه، به تو چه، گور بابای تربچه... ! اصلا خدايا جيبم را پر پول و كار و بارم را پر رونق و دلم را شاد ولبم را خندان و بختم را بلند بگردان!
آمين يا رب العالمين!
شما چي ؟ حرفي ؟حديثي؟ آرزويي؟!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:13    |