من Darling نيستم. Cherie يا عزيزم و خوشگله هم نيستم. کاترين کبير يا صغير هم نبوده ام. عسل، شکرپنير و مربا هم نيستم. البته اراذل و اوباش خيابان به شکل بی معنايی مرا جيگر! خوانده اند و لاتهای بی سر و پای محله مان نيز به نحو بی دليلی مرا تيکه و يا جون صدا زده اند. ولی با همه اين حرفها من اصلا جزو خوردنی ها نيستم. من گربه، پيشی، خرگوش يا بره و غزال هم نيستم. چون هرگز از جانوران اهلی و دست اموز نبوده ام. البته جزو خانواده جانوران وحشی هم نيستم، پس قطعا خر هم نيستم. يعنی اصلا به هيچ وجه جزو جانوران نيستم. من دو دست و دو پا دارم. من هم يک انسان هستم و برای خودم اسم مخصوص دارم. اسمم کتايون است، از روز اول اسمم همين بوده، از زمان تولد تا مرگ هم همين خواهد بود. ان هم دليل بسيار ساده ای دارد. پدرم شاهنامه را بسيار دوست داشته است. به همين دليل اسمم را کتايون گذاشته است. Catherine کتايون نيست و کتايون طبعا نميتواند Katherina بشود. در ضمن من هرگز احمق نبوده ام."
شالی به درازای جاده ی ابريشم/مهستی شاهرخی
روايت گر كدام خانه يا پنجره باشم؟
كدام درخت شكسته يا برف سنگين را بلدم ؟
كدام آدمها را بايد از شعرم حذف كنم ؟
چگونه آدمهايي در شعرم خلق كنم؟
جاي كدام يكي از عناصر زندگي ام را با ديگري عوض كنم ؟
كدام تصوير زندگي را باز سازي كنم؟
به چه موضوعي جان بدهم ؟
اصلا از رها شده گي بنويسم يا از در بند بوده گي؟
تصاوير و مفاهيم منفعل بهترند يا طغيانگر؟
يك شعر جا براي عنوان كردن چند موضوع دارد؟
جا براي بيان كردن چند تصوير دارد؟
كدام مبهمي را خلاصه كنم ؟
كدام واضحي را شرح وبسط دهم؟
فاتح كدام قله فخر تاريخ را از نزديك ديده ام؟
شاهد كدام شهر شوكت قرن بوده ام؟
زير كدام باران همخوابگي كرده ام؟
من شاعر نمي شوم
بيستم فروردين ماه 1378 شمسي.
واين در حالي است كه همه چيزهاي خوب تدريجي اند ..توسعه تدريجي است ..اصلاحات تدريجي است ..تكامل تدريجي است ..نزول قران تدريجي است.. تربيت تدريجي است.. موفقيت تدريجي است..بهبودي تدريجي است..يادگيري تدريجي است ..حتي بيداري كنداليني در يوگا تدريجي است!
من محمود باقري رييس ستاد حوادث و سوانح غير مترقبه كشور نيستم و براي ترويج فرهنگ دعا در كاهش گراني و تورم هم نمي نويسم .نمي گويم دست به آسمان برداريدو همه با هم و يك صدا رفاه و آسايش را از ذوالجلال ذوالمنن کلِ کائنات و مقلب القلوب و الابصار و رب العالمين و مالك عالم بالا و پايين! بخواهيد .
بنده مومن و موحدي و معتقدي هم نيستم كه كسي را به تضرع ودعا تشويق كنم كه اگر قرار به تضرع و زاري به در گاه حق باشد دود خلوص ايراني بر سما رسيده است ! و پا در مياني ملائك و ناله زار شان هم پيش مجيب هر دعاي مستجاب كارگر نيفتاده است ..نمي گويم كه ايها الناس! دست به دعا برداريد كه استجابت مي شود حتما"! و زمان و مكان و شرايطش هم كه فراهم گرديد اجابت خواهد شد ان شاء الله!
فقط مي گويم فنا شده ايم !
مثنوي مي خوانيد؟!
مولوي بزرگ در حكايتي ميگويد: قومي را ميشناسم كه دعا نميكنند زيرا به آن كه خدا پيشآورده راضياند.
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص!
هرچه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از اتش بود
اين ايراني امروز است كه مولوي توصيف كرده است!
امیر جان! می توانی چیزی را که گفتم تعمیم بدهی به چگونه نوشتن در وب و میزان اهمیت و تاثیر گذاری تعداد خوانندگان در موفقیت تو در نوشتن ...در نوشتن از خودت و از کودک متوهم درونت و یا حداقل کاری کنی که این وسوسه کامل بودن که تمامی جنبه های زندگی حقیقی ما را در بر گرفته است در دنیای مجازی گریبانگیرت نشود.. یا دست کمِ كمش حساب کودک متوهم درونت را از بقیه نوشته ها جداکنی و براي بزرگ شدن و رشد كردن كودك درونت فقط بنويسي!همين!
این ذهن دیوانه و این تعطیلی های بیهوده بهانه ای شد تا وقت تنبلی هایم را هی تمدید کنم - درست مثل تمدید ساعت انتخابات که خبری هم نیست اما برای دلخوشی من و ما و رو کم کنی اجنبی هی ساعت تمدید می شود، حالا من می خواهم روی کدام بخت برگشته ای را کم کنم، خودم هم نمی دانم !
ساعتها و روزها و ماهها باز در چشم بر هم زدنی می اید ومی روند وباز هم انگار نه انگار که درسی و مشقی و امتحانی و آینده ای .
از آنجا كه من ِ پرورده در مكتب بي لياقتي و بي رگي و بيهودگي ! تصميم گرفته فضيلتهاي اكتسابي نداشته اش را سكه روي پول كند بنابر اين در حال حاضر خوشيم با نواهای مشتی و لوطی ِ«جهنم» و «درك» گويان در زمینه زندگی!
انسان موجود عجيبي است گاهي آرزو مي كند جاي كسي باشد كه حتي او را نمي شناسد ..خب من دلم مي خواهد جاي دكتر منال باشم ... اگر مي پرسيد دكتر منال كيست حقيقت ماجرا اين است كه خودم هم نمي دانم و البته مهم هم نيست كه اين خانم دكتر منال يك چيزي در حد وحدود ريو موري باشد يا حتي خود خود نازنين افشين جم باشد سوار بر گلايدر شخصي!يا شمسي كوره اي ،عصمت چِِله اي چيزي ! مهم اين است كه......!
خب حتي اين هم مهم نيست ! بگذريم ..من به يك پيام «سِند تو آل» قناعت دارم!!
سفره شش و هشت امروز: شكلات آچاچي و چاي نه لب سوز و نه لب دوز و نه لبريز و نه قند پهلو و نه چندان خوش رنگ و طعم اداره + ديلينگ ديلينگ ِ سِند مي اِ مسج آف لاو رينگ تون!
هابي شب:نمایش نامه ی کوتاه « خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد » به قلم « ماتِئی ویسنی یک »
داستان زن و مردی که طبق توافق طرفین، نُه شب بناست با هم باشند:
در سایه روشن، شاید پس از معاشقه، پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد، مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...
زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من یه آی لطیف تر می خوام.
مرد: آ.
زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.
مرد: آ.
مرد: ...
زن: یه بار دیگه.
مرد: ...
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ.
زن: نه، این جوری نه.
مرد: آ.
زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی، دیگه بازی نمی کنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ. »*
* شب دوم ما بین زن و مرد
