تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

زن عاشق اميدوار سوفله رو مي سوزونه..اما زن عاشق نااميد اصلا" فراموش مي كنه فر رو روشن كنه!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:35    | 

يكي بود يكي نبود توي يک شهر خيلي دور ! خانمی به اسم خانم نون زندگي مي کردخانم نون در يكي از ادارات ان شهر دور !مشغول به كار بود اسم رييس خانم نون اقاي سين بود اقاي سين مرد دير جوش و  دایره بسته اي !بود از ان ادمهايي كه به راحتي كسي را در حريم خصوصي شان راه نمي دهند ان هم از جنس مادينه اش!يك روز خانم نون تصميم گرفت اخلاق و رفتار اقاي سين را تغيير بدهد پس شروع كرد به اقاي سين محبت كردن !براي اقاي سين شكلاتهاي گران قيمت مي خريد.. برايش كتلت يا الويه درست مي كرد..نان و خرما لقمه مي گرفت صبح هاي زمستان توي برف و باران و سرما برايش نان "داغ - حليم داغ" مي خريد..وقتي زبان اقاي سين زخم مي شد يا سرما مي خورد با داروهاي خارجي كه خودش از  خارج!! اورده بود اقاي سين را درمان مي كرد اقای سین را  رستوران می برد وحتي براي اولين بار  توسط خانم نون  بود که اقای سین  با چيپس وماست اشنا شد!!!اقاي سين از ان پسرهاي يكي يه دونه خل و ديوونه بود كه اول خيلي براي خانم نون نازو كرشمه مي امد حتي اولين باري كه خانم نون به او کتلت تعارف كرد گفت :«ببينم توي اين غذاها كه چيزي نريخته اي تا مرا مسموم كني؟»

اما خانم نون با بردباري تمام اينها را تحمل كرد... كم كم اقاي سين رفتارش عوض شد..طوري كه همه همكاران  متوجه اين تغيير رفتار شده بودند  وهمه بر اين باور بودند كه تغييرات اقاي سين به دست خانم نون صورت گرفته است اقاي سين هم كم كم به خانم نون اعتماد كرد ..به او بال و پر داد و اجازه داد خانم نون قد بكشد و برجك بعضي ها مثل اقاي الف و باز هم اقاي الف را كه قبل ترها او را ازار داده بودند بزند..

خانم نون هميشه خودش را مديون اقاي سين مي داند و براي همين از هيچ كاري براي اقاي سين فروگذار نكرده است حتی جارو كشي..!!!اقاي سین  به خانم نون كمك كرد تا در معرض ديد رييس بزرگ قرار بگيرد و بعد از مدتي اقاي رييس بزرگ مجذوب خانم نون شد..دعواهاي رييس بزرگ  ورادار خان! و قهر كردن رادارخان (برای جلوگیری از اطاله کلام از معرفی رادارخان و پیچ و خم های این اقا و چند و چون ماجرا خودداری می کنم!) باعث شد تا خانم نون به جاي  رادارخان منصوب شود...خب تا اينجا قضيه را داشته باشيد مي خواهم شما را به گوشه ديگري از اين شهر و اين اداره ببرم..

در قسمت ديگري اقاي ميم كه همطراز و هم رده اقاي سين است مشغول بكار است...كارهايي كه در دوره ای خاص خانم نون براي اقاي سين كرده است خيلي حال اقاي ميم را كه نمي تواند از خودش بالاتر را ببيند گرفته است  و اقاي ميم كه مرد تيز هوش و به قول خودش دنيا ديده اي !!است به رابطه عشقي-اداري !!!خانم نون و اقاي سين پي برده است...حالا فرض كنيد بر اثر وزش طوفانهاي سهمگين  و  به مصداق ضرب المثل قدیمی هرکی با آل علی در افتاد.. ورافتاد!!!اوضاع محل كاراين ادمها به هم مي ريزد و رييس بزرگ زير پايش مي لغزد و حالا خوب يا بد به سمت ديگري منصوب مي شود..و اين وسط اقاي ميم به جاي رييس بزرگ مي نشيند اقاي سين در يك اقدام حساب شده  یا شاید هم نشده!!!!دست به يك كودتا مي زند و قبل از روي كار امدن اقاي ميم استعفا مي دهد چون مي داند اقاي ميم با او ميانه خوبي ندارد  وبه همراه قوم و قبيله اش به جاي ديگري كوچ مي كند كار به انجا مي رسد كه حتي خانم نون كه هميشه امادگي نارنجك بستن! به خود را دارد تصميم مي گيرد دنبال اقاي سين برود و اقاي سين ورييس بزرگ  قبلی هم مرتب به گوشش مي خوانند كه اقاي میم  قابل اعتماد نيست  و ال وبل..اقاي ميم از این ماجرا خبر دار می شود و خانم نون را صدا مي كند وبه او مي گويد كه از نظر او خانم نون زن موقر ومودب ومتيني است و او  سابقه خانم نون و اقاي سين و فداكاري هاي خانم نون براي اقاي سين كه گهگاه به اقاي ميم ضرر زده است را نادیده خواهد گرفت  وقصد دارد  خانم نون را  در سمت اش ابقا كند..

خب خانم نون چندروزي را در خوف و وحشت و تنهايي و دلسردي ناشي از نبودن اقاي سين  و استیصال مي گذراند تا يك روز برفي كه از درون وبيرون يخ زده است!!! وقتي سركار مي رود مي فهمد كه اقاي سين سر كارش برگشته است و فشار مقامات بالا !باعث شده تا اقاي سين دوباره به پست قبلي برگردد چرا كه به گفته مقامات بالا !اقاي ميم تا يكي دو سال ديگر باز نشسته مي شود و اقاي سين رييس بزرگ بعدي !!!است..

حالا خانم نون با برگشتن اقاي سين به كار دلگرم شده است مي داند كه اقاي سين همين گوشه كنارهاست و با فشردن سه دكمه!!! مي تواند از اقاي سين كمك بگيرد و حمایت اقای سین را  مثل گذشته  دارد...

از طرفي تصميم گرفته است كه اقاي ميم را هم رام كند اقاي ميم مرد چموش و دنيا ديده اي !است مثل اقاي سين هم  چشم و گوش بسته كه نيست خيلي هم هيز است...طوري كه حتي گاهي خانم نون با وجود كهولت سن اقاي ميم از نگاههايش مي ترسد..اقاي ميم به قول خودش ادم راحتي است...!!!خانم نون از روابط مطلقا" عشقي اقاي ميم با بعضي از  دختر ترشيده های  اداره  جسته گریخته چيزهايي شنيده است حتي يك روز موبايل يكي از همين دختر ترشيده ها بر حسب اتفاق به دست خانم نون مي افتد و خانم نون  با باز شدن اتفاقی اینباکس متوجه رابطه  عشقی- پيامكي!!! اقاي ميم با فرد نامبرده مي شود...!

بگذریم حالا خانم نون  سخت مشغول كار است ..اما اقاي ميم با وجودي كه كلي از ادب و متانت خانم نون تعريف كرده است و در ظاهر به خانم نون لبخند مي زند اما دلش چيز ديگري مي گويد ..به هرحال هرچه باشد  اقاي ميم خانم نون را ادم اقاي سين حساب مي كند و اين روزها مدام از كار خانم نون ايراد مي گيرد و قتي خانم نون كه هميشه مورد اعتماد اقاي سين و رييس بزرگ قبلي بوده است  نامه اي را براي امضا پيش اقاي ميم مي برد با وجودي كه اقای میم قبلا پيوست نامه را رویت کرده است زير بار امضا نمي رود و دوباره خانم نون را مجبور مي كند كه پيوست را براي اطمینان پيش اقاي ميم ببرد يا حتي به جفت شدن كاغذها روي هم گير مي دهد.. !!!!و .. و ايرادهاي بني اسراييلي ديگر...  برای خلاقیتهای خانم نون تره هم خرد نمی کند و نسبت به اقدامات قبلی خانم نون به دیده استهزاء می نگرد!

 اما خانم نون تمام تلاشش را خواهد كرد كه اقاي ميم را نرم و رام كند چرا که  خانم نون مطمئن است و اعتقاد دارد كه هرجا بي اعتمادي باشد قفل هم هست و اگر اقاي ميم به او بي اعتماد باشد رابطه شان قفل  خواهد شد!

امروز وقتي اقاي  روابط عمومي از اقاي ميم براي روي جلد مجله عكس مي گرفت خانم نون هم كه حضور داشت در جواب اقاي كرمعلي خان كه گفت ان دسته گل را كنار حاج اقا بگذاريد تا توي عكس بيفتد گفت حاج اقا خودشان گل هستند حتي رفت توي اتاق اقاي ميم و به اقاي خدمه ! دستور داد تا جاي سبد گل هايي كه براي عرض تبريك اورده اند از كنار بخاري عوض كند.. تا گلها خشك نشوند..... خانم نون يك حاج اقا مي گويد هزار تا حاج اقا از زبانش مي ريزد..خانم نون مي خواهد فردا براي اقاي ميم نذري ببرد خانم نون تصمیم گرفته دست از ديدارهاي جسته گريخته  با اقاي سين  توی راهرو  و یا دفتر اقای سین  بردارد  وخودش را نسبت به اقاي سين بي تفاوت نشان دهد..

...خانم نون دلسرد نمي شود .. و به كارش ادامه مي دهد اگر جواب ندهد تنها يك راه براي خانم نون مي ماند و ان هم اينكه نارنجك به كمر خود ببندد و اتاق اقاي سين را منفجر كند يا اينكه توي سامسونت اقاي سين بمب ساعتي كار بگذارد...!

                                                                                     و من الله التوفیق

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:33    | 

بی شک معجزه ای در کار است که  آب لوله کشی در لوله ها جریان دارد..با زدن کلید برق چراغها روشن می شود  ! ماشینها در خیابانهای اسفالت شده در حال تردد هستند و تلفن و حتی اینترنت!! داریم..! طاعون و آبله در کشورمان تقریبا ریشه کن شده است و امکان واکسیناسیون کودکان علیه فلج اطفال وجود دارد و از همه مهمتر اینکه غذای گرم داریم!

ممنون خداجون!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:10    | 

 

به قول رضا ابراهیم زادگان نوشتن دغدغه ایست که اگراندکی علاقه داشته باشی رهایت نمی کند و وبنوشت باتوجه به مزایایش میدان بازیست که ترا به چالش فرامیخواند!

 بیش از یک سال از وبلاگ نویسی من می گذرد ..وبلاگ نویسی را قبل از این تاریخ و این روز شروع کردم..با فضای دیگری و آدمهای دیگری و انگیزه دیگری!در این یک سال خیلی چیزها تغییر کرده است.نمی دانم این فرآیند از کجا و چطور شروع شد؟روند تغییرات زندگی و افکار و عقایدم را می گویم!هرچه بود و هرچه هست آنچه مسلم است هیچ تغییری یک شبه به وجود نمی آید! و حالا که به یک سال گذشته می نگرم می بینم که نسبت به قبل!« به قبل ترهای قبل از این یک سال! » ارزش ها و ضد ارزش هایم ،قاعده و قانونهايم خيلي فرق كرده است!حدود و مرزهايم جابجا شده است! در این یک سال:

فهميدم كه زندگي در گذر است هرچه خودت را قايم كني يا هرچقدر حواس پرت باشي زمان مي گذرد پس بهتر است حقت را از زندگي بگيري پيش از آنكه خيلي دير شود!

فهميدم كه مرز گذاشتن براي خيلي  از چيزها واقعا" سخت است مخصوصا" چيزهايي كه يك سرش انسان باشد ويك طرفش احساس و غريزه!

فهميدم آدم بايد خودش خطوط قرمزش! را دورش بكشد كه راحت جابه جا نشود!

فهميدم كه به تعدادآدمها و افكارشان تعريف براي مرزها و حدود هست!

فهميدم كه حد ومرزهاي آدمها به ظرفيتشان بستگي دارد!

فهميدم كه با آدمهاي پيرامونم خيلي فرق دارم! با آدمهاي عاقل پيرامونم! كه  هميشه مي گويند:«زندگی این نیست!»..«اینها تفنن است!»...«رویاست!»...«خیالبافی است!»

فهمیدم که با پاسخ صریح  وصحیح به سوال«اصولا" من چه آدمی هستم؟» خیلی فاصله دارم!!

در این یک سال نوشته ام و  رها شده ام..از خیلی از ترسها و اضطرابها  ودلهره ها !

می دانید!وبلاگ نویسی  آدم را هم خالی می کند هم پر!

 «بگذریم از اینکه  گاه فاش گويي ها وپرده دري هاي دنياي مجازي به زندگي حقيقي ام تسري يافته است و بعضا" احتیاط و لفافه گویی های دنیای حقیقی به این فضای مجازی راه یافته است!»

قدر مسلم لذت بخش ترین بخش وبلاگ نویسی آشنایی وارتباط با آدمهایی بوده است که از درونشان با آنها آشنا شده ام..! چه شکل ارتباطمان تغییر کرده باشد  وبه نوعی ارتباط حقیقی یا نیمه حقیقی تبدیل شده باشد و چه هنوز در قالب  شیطنت های مجازی باقی مانده باشد!

اینک ایتاکا پنجره ای است رو به دنیای دوستا ن کشف شده و نشده ام!

 آتوسای عزیزم!امیر!اریک!رها!کفشدوزک!رضای گل!رضا ابراهیم زادگان!ترانه و رت باتلر و ..حتی اینوسنت!مرسی همه تون! لاو یو خیلی!ماچ ماچ هم!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:34    | 

بچه ها تمام وقتم را پر می کنند می بینی من هنوز نتوانسته ام در امتحانات دستیاری قبول شوم! سورال  را دو روز در هفته بايد ببرم باشگاه اسب سواری.معلم فرانسه پرونه عصرهای یکشنبه می آید..راستي پرونه تازگي ها خيلي پشت پنجره مي نشيند.زياد توي اتاقش مي ماند اغلب كتاب مي خواند خودت مي داني هميشه نگران اين دختر بوده ام. دخترک  ملاني  است! اين روزها اغلب رنگ پريده به نظر می رسد.

-............................

 - باید مراقب آلنار باشم خیلی رفیق باز است.آلنار هم يك جور ديگر.. .زياد با دوستهايش بيرون مي رود تا دير وقت بيرون مي ماند.نمي دانم ..خب چشمهايش من را ياد خودم مي اندازد ..همين باعث مي شود اين دخترك لجوج گستاخ تا اين حد فكر من را به خودش مشغول كند

- ..........................

-میدیَن وقتي درس مي خواند از خورد و خوراك يادش مي رود اگر حواسم نباشد پسرك از گرسنگي تلف مي شود... تمام فكرش متوجه درس است ..گاهي فكر مي كنم اين پسر هيچ دوستي! هيچ تفريحي !جز مشتق و ماتريس و انتگرال  ندارد.

-...........................

-يادت باشد با آلنار حرف بزني..  روي حرف تو خيلي  حساب مي كند!

-............................

-سورال گفته آخر هفته ببريمش قلعه شور..!خودت مي داني كه چقدر اسب سواري توي مزرعه مان را دوست دارد!

-............................

- خوابی؟!!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 2:4    | 

مرسي خودم كه خانم مودب و متين و با وقاري هستم.. من جدا" به خودم افتخار مي كنم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:29    | 

يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغ‌وحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
          اولين روزي که به منزل رسيد يوز‌پلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوت‌مان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا مي‌داريم که غذاي‌مان را براي‌مان تهيه ببينند.»
                    يوز‌پلنگ پرسيد:«چه‌گونه اين کار را مي‌توانيم انجام دهيم؟»
                    ببر گفت:«خيلي ساده است به آن‌ها مي‌گوييم که من و تو با هم مشت‌بازي خواهيم کرد و براي تماشاي اين مسابقه بايستي هر کدام از جانوران گراز وحشي تازه‌کشته‌اي با خود بياورند. بعد من و تو بدون اين‌که آزاري به هم رسانيم به سرو کول يک‌ديگر مي‌پريم و بعد خواهي گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان مي‌کنيم و آن‌ها بايستي دو‌باره گراز وحشي همراه بياورند.»
                    يوز‌پلنگ گفت:«تصور نمي‌کنم کارگر بيفتد.»
                    ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهي بود، چون من مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستم و من به همه مي گويم حتماَ من بازنده نيستم، زيرا تو مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستي و همه آرزو مي‌کنند که تماشاگر چنين جنگي باشند.»
          به اين ترتيب يوز‌پلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشت‌زن بي‌تجربه‌اي است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نيست چون يوز‌پلنگ مشت‌زن خامي است. شب مسابقه فرا‌ رسيد. ببر و يوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خيلي گرسنه بودند، مي‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌هاي وحشي تازه شکارشده را که جانوران بايستي همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هيچ‌کس نيامد.
                    روباهي گفته بود:«من اين قضيه را اين‌طور تجزيه و تحليل مي‌کنم: اگر يوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نيست پس مساوي خواهند شد و چنين مسابقه‌اي بسيار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتي طرفين مسابقه مشت‌زن‌هاي خام و بي‌تجربه‌اي هستند.» جانوران ديگر اين منطق را پذيرفتند و به گود نزديک نشدند. وقني شب به نيمه رسيد و مشهود گشت که حيوانات نخواهند آمد و گرازي براي خوردن نخواهد بود ببر و يوز‌پلنگ به جان يک‌ديگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که يک جفت گراز وحشي که از آن حوالي مي‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگي آن‌ها را کشتند.

نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.                           

جيمزتربر


 

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:48    | 

احساسات اداري ام پريود شده است.. دقيق تر مي خواهيد بدانيد گه گيجه! گرفته است..خب البته گه گيجه ! حرف زشتي است اما واژه رسا و گويايي است!

مي دانيد اين روزها هيچ چيز اداره ما به هيچ كجايش بند نيست!

نمي دانم اين پست و مقام چيست كه عده اي براي به دست آوردن يا از دست ندادنش اين طور مذبوحانه دست وپا مي زنند! البته نمي خواهم منكر وسوسه شيريني بشوم كه هر انساني براي به دست آوردن آن دارد!...اصلا" يك كار! بياييد در مورد مضاف  ومضاف اليه بحث كنيم   كدام يكي آن ديگري را از بين مي برد زبون و پست مي سازد؟فاسد مي كند؟! ..يا درمورد مالكيت و مملوكيت!چطور است؟هان؟

 مثلا"پست و مقام من "بد است يا "من مقام" و" من پست"؟

  خوش به حال آن دسته كه نه دلبسته ميز هستند  و نه دلداده حزب و باند و  ودسته وعشيره و قوم خاصي! اينكه كه در اين اوضاع بلبشوي اداره چرا نقل مكان من دغدغه رييس رؤسا شده است هم حكايت ديگري است!  رفتن و ماندن خودشان معلوم نيست آن وقت  پايشان  را در يك كفش كرده اند كه من بايد به اتاق خودم بروم !

راستش اگر تغيير و تحولي صورت بگيرد  براي من هم آينده اي بهتر از آينده بي نظيربوتو  رقم زده نمي شود!

 خب بگذريم.. صبح اسباب كشي كردم  و آمدم اتاق خودم.. دست وپايم باز شده است.. شلنگ و تخته مي اندازم.. خانم خودم شده ام!!! آقاي م آمد همه جا را گردگيري كرد ..خاك مرگ برداشته بود..!

دوستان خوبم !در اينكه من آدم احمقي هستم شك نكنيد !

و همچنين در فروتني وتواضعم! از اين بابت كه هيچ وقت در اين مدت به شما نگفتم كه ۵-۶ ماه است مسوول يكي از واحدها شده ام .

اما بخاطر همان حماقت خدادادي!  و به اسم وابستگي به همكاران قبلي  و به رسم ادب و احترام به صاحب قبلي اين عنوان و آن اتاق! نقل مكان نكرده بودم .

تا اينكه ديروز خبر رسيد كه  اتاقم در حال اشغال شدن است.. من هم از صبح اينجا سنگر گرفته ام!سفت و محكم نشسته ام كه مبادا آقاي پ!! اتاق را تصاحب كند! اين اتاق  طبقه سوم است در اين طبقه رفت و آمد ارباب رجوع كمتر است .مكان  دنج تري است و  چشم انداز خوبي هم دارد! صبح كه اسباب كشي تمام شد همكاران سابق تا دم در اتاقم بدرقه ام كردند..

مي دانيد دلم ريخت پايين! نمي دانم چرا و كجا ريخت! اما يك دفعه ياد مراسم تشييع جنازه افتادم فكر كنم آن موقع هم اتفاقي مشابه همين مي افتد.. دوست و همكار و فاميل بدرقه ات مي كنند تا به منزل جديدت بروي و  بعد تو مي ماني و تنهايي  و تنهايي و تنهايي! مهم نيست  منزل جديدچقدر فراخ وو سيع باشد يا چه اندازه تنگ و تاريك.. هرطور كه باشد همان قدر! و  به همان اندازه !تنهايي!

ببخشيد نمي خواستم حرفهاي نا خوشايند بزنم 

بگذريم!اصلا دنيا محل گذر است ، مگر نه؟!..گذر پامنار..گذر لوتي صالح..گذر خان نايب.. و گذر همان پوستي كه گذارش به دباغ خانه مي افتد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:47    | 

با تُف كردن، قضاي حاجت،فين كردن،تصرف كردن، نابود كردن و كشتن هم مي توان ابراز وجود كرد!!!

پ.ن۱:

می شه بپرسم  من چه شباهتی به  اگنس گونکسا بوجاکسیو(مادر ترزا)!! دارم؟

پ.ن۲:

خب حالا فرض كنيم اون اگنسي كه بكارت ! اش رو تقدیم خداوند کرد و بعد هم آتش  بهش اثر نکرد و شیرها بهش حمله نکردند و تو جاهای بد بد!! هم هرکی بهش نزدیک شد کر و کور و کچل!!! شد و  نهایتا" هم گردن زده شد !!(روایات  در مورد مرگش متفاوته !!!)خب که چی؟

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:55    | 

چقدر اسكارلت شده ام ! با همان نگاههاي پر جرات  وشكارگر و  گستاخ!

پ.ن اورژانسی!:

اصلا"بگذارید اینطوری عنوان کنیم ..

 این پست !!!مخاطب خاص دارد! حالا آن مخاطب خاص  بهتر است به جای اینکه ذهنش را مشغول موضوع مهم  "اسکارلت  شدن چیست و چگونه است؟"   کند بگردد حوالی نافش ببینداحیانا" چشم سومی چیزی آنجا ندارد..!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:45    | 

يادتون باشه كه هولوكاست يك پكيجه كه توش كوره داره و شش ميليون آدم!

يادتون باشه كه هولوكاست يك پكيجه كه توش كوره داره و شش ميليون آدم!

يادتون باشه كه هولوكاست يك پكيجه كه توش كوره داره و شش ميليون آدم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:34    | 

 رابطه ها تابع قوانين صفر ويك نيستند يعني :

رفتارها و عكس العملها اون طور كه فكر مي كني ،پيش نرفتن..

يعني همه so cold without you!هاي من با تو كه هستم ، از بين رفتن..

يعني من بغض آسمون يا آسمون بغض من فرقي نداره نهايتا" تو كه مهربون  باشي، باريدن...

يعني همين ديشب!

يعني چه همه دختر بچه ام امروز!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه یکم دی 1386ساعت 14:13    |