می دانید آدم کم کم همانند سرنوشتش می شود.. اصلا" آدم بعد از مدتی شرایطش !!می شود!!! سپرده ام به روزها مرا که در تاریکی دراز کشیده ام فراموش کنند!
خداي اين طرفها هم به ظاهر با دلدارش به هم زده است! خبري از باران نيست! آفتاب تيغ مي تابد پس كله ها!
آفتاب بتابد یا باران بیاید... فرقی نمی کند من دلتنگ ام!اصلا" چه فایده که باران بیاید اما کسی نباشد دست در دستش قدم بزنی و بوبكشي باران را ! ونم خاک را !
I would hold you
in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
بعد جاي بقيه اش كه بلد نيست ommmm… oooooommmمي كند تا برسد به :
If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
و باز ooooommmm!
تا ساعت 5/8 مريض نبينيد خب! بعدش هم از نيامدن آدمه تعجب نكنيد!
حالا هم فكر نكنيد كه آدمه زانوي غم بغل گرفته ها!نه!
فقط روزش را دانه دانه كرد و ريز و ريز و از پنجره ريخت بيرون!آدمه روزهاي عقيم را دوست ندارد!
بسياری وقتها با يکديگر از غم و شادی خود سخن ساز ميکنيم،
اما در همه چيز رازی نيست ، گاه به سخن گفتن از زخمها نيازی نيست ،سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت!!
امروز رفتيم قبرستان !شخصاً از قبرستان بدم نميآيد، با کمال ميل در آنجا گردش ميکنم، و از نوشته هاي روي سنگ هاي افقي و عمودي گرته برداري مي كنم گاهي به دردم خورده است، گاهي از آنها چيزي ياد گرفته ام و گاهي انقدر مضحك بوده است كه بي اختيار بلند خنديده ام ! وقتي خيلي كوچك بودم يك روز به خاطر همين پرسه زدن در دنياي مردگان در قبرستان گم شدم راستش را بخواهيد هنوز مزه گم شدن لابلاي مردگان تا خنكاي غروب زير زبانم است! خيال ميکنم به گردش در قبرستانها ميل بيشتري دارم تا در جاهاي ديگر. بوي نعشها که از زير علف و خاک و برگ مشام را نوازش مي دهد خيلي هم نامطبوع نيست. شايد يکخرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چهقدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي نطفه پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است !خلاصه قبرستانها را به من واگذاريد و شما خود به باغ و صحرا برويد!!!!!!!!!
توضيحات تكميلي:
خيلي وقت بود كه به قبرستان و سر مزار عمه و خاله و دايي و پسر خاله ها و آقاي غلامي و كبي خانم! نرفته بوديم! بابا خيلي غمگين بود حال و روزش هم خيلي خوش نبود يعني نيست.. (سينوزيت امانش را بريده از طرفي نوسازي خانه جديد انرژي اش را تحليل برده است سنش، سن گچ و سيمان و كاشي و سراميك و بنا و عمله بردن و آوردن نيست.. اصلا" بنايي آدم را پير مي كند ) مي خواست با خواهرش درددل كند با خواهر عزيز دردانه اش!
چند وقتي است حسين آقا شوهر عمه ام به بهانه هاي مختلف به بابا سر مي زند يك ساعتي مي نشيندو بي هيچ حرف و گپ خاصي شال وكلاه مي كند و مي رود اين ماجرا ادامه داشت تا مريم دخترش همه چيز را براي مادرم تعريف كرد.. ماجرا از اين قرار است كه يك سال و نيم از مرگ عمه ام مي گذرد و حسين آقا فيلش ياد هندوستان كرده است وتصميم به تجديد فراش دارد.. باورم نمي شود! عمه و شوهرش در زمان حيات عمه جان مثل دو دلداده واقعي كنار هم زندگي كردند .در زمان بيماري عمه هم خدا وكيلي شوهرش از مراقبت وحمايت عاطفي چيزي براي همسرش كم نگذاشت با اينكه خودش هميشه غمگين و بي حوصله بود و تا كش به كشمش مي خورد اشكش سرازير مي شد اما هميشه در حضور عمه نازنينم روحيه اش را حفظ كرد وبا مراقبتهاي او و دختر عمه ها علي رغم پيش بيني پزشكان معالج از زمان تشخيص بيماري تا مرگ عمه بيش از يك سال و نيم طول كشيد و البته يك بيمار مبتلا به سرطان خون تا آخرين روزها روي پاهاي خودش بود! بگذريم وابستگي عمه و حسين آقا به حدي بود كه همه فاميل دوران داغديدگي طولاني ودگرگوني عمده اي را در زندگي حسين آقا پيش بيني مي كردند و اين جدايي را يك زخم عاطفي دردناك براي او قلمداد مي نمودند!!! خود من مي گفتم محال است دست كم تا دوسال او به روال عادي زندگي بر گردد واز اينكه شوهر عمه نازنينم با آن همه احساسات ناب عاشقانه!!! بايد مابقي عمر را در غم و اندوه و تنهايي سپري كند غصه مي خوردم ! گاهي پا را از اين هم فراتر گذاشته و غمباد گرفتن و دق مرگ شدنش را محتمل مي دانستم و حتي بعضي از مواقع آهي از سر افسوس مي كشيدم و دو سه قطره اشك هم چاشني اش مي كردم كه اي دريغ و درد كه بايد سالگرد عمه نازنين را با مراسم هفت يا چهلم شوهر عمه عزيزمان همزمان برگزار كنيم!!!!!!!!!!!!!!! اما انگار حسين آقا مرهم مؤثري براي اين درد پيدا كرده و اثرات معجزه آسايش هم خيلي وقت است در زندگي اش پديدار شده!
به هرحال واكنش بابا و عموهايم از همين حالا مشخص است.. حسين آقا دو دختر دسته گل و كدبانو در خانه دارد كه يار و غمخوار و مراقب پدرند و هيچ اجباري براي ازدواج مجدد قبل از عروس شدن دخترها نيست
مگر اينكه ......!
احساس بدي دارم.. فكر مي كنم در صورتي كه زن و شوهري در زمان حيات عاشقانه ووفادار در كنار هم زيسته اند بايد بعد از مرگ يكي ديگري به او وفادار باشد ..و به تمام چيزهايي كه در كنار هم ساخته اند!
در اين پاييز هزار نقش هزار رنگ زيبا.. در اين روزهاي خيال انگيز با هزار هزار برگ رقصان آدم گاهي بي آنكه مست يا افيون زده يا در خلسه باشد هيچ چيز حس نمي كند....!
فقط دلم مي خواهد در غروب يكي از اين روزهاي پاييزي توي يك قايق كه طنابش به اسكله وصل باشد بنشينم پاهايم را توي آب بگذارم و همانطور كه لرزشِ امواج را حس ميكنم صدايِ جلز و ولز قرصِ خورشيد را توي آب بشنوم.. صداي خورشيد را كه دارد سرد مي شود..
اينها حرفهاي شاعرانه نيست باور كنيد ..! هر سني لذتهاي خاص خودش را دارد!
پی نوشت بعد از دو روز نوشت:
باورکن تو تمام فاکتورهای لازم برای یک مصاحبه تلویزیونی تاثیرگذار رو داری!صدای نافذ و تصویر جذاب و لحنی که متناسب با مطلب بالا و پایین می ره یا کوتاه و کش دار می شه! و دماغی که علی رغم بزرگی به صورتت میاد!![]()
"خودم" را گم كرده ام! " خودم " را فراموش كرده ام! "خودم " بين خودهاي مختلفي كه دارم محو شده است! منظورم "خود خودم" است! خيلي دردناك است كه آدم خودش باشد امادردناکتر اين است که آدم خودش نباشد، حالا هر اسمي ميخواهند رويش بگذارند. چون وقتي که آدم خودش باشد ميداند که چه بايد بکند تا کمتر خودش باشد، در صورتي که وقتي آدم خودش نباشد، ميشود هرکس و ناکسي !
