تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

 از سفر بر گشته ام !

احساس در وطن بودن (با همه عیب و ایرادهائی که اینجا دارد) چقدر لذتبخش و شیرین است!!! انگار که از بیابانی برهوت به باغی مصفا رسیده باشی!!

اگرچه سفرکردن به دیگر نقاط این زمین پهناور تجربه ای به یاد ماندنی و ارزشمند است، (آن هم کشوری که در آن تلفیق قومیت ها در سایه ثبات و آرامش  وتوسعه و رشد بر اساس داشته ها به بهترین نحو ممکن صورت گرفته است)

 اگرچه تنها راه علاج افسردگي  وخمودي سفر كردن و دور شدن از محدوديت ها و دغدغه هاي  ذهني است ،

اگرچه سندباد وار و ماركوپولو گونه زيستن!  هميشه آرزوي من بوده است ،

با این حال هر کجا که باشی دلت هوای بوم و بر خودت را دارد. به قول شاعر: موجم که سفر از وطنم دور نسازد...

دو سه روز است با آبگوشت  و كوفته و كته  و كباب  واز اين دست غذاها تغذيه وريدي! مي شوم!

یک دردسر دیگر سفر هم دلق بسطامی و خرقه صوفی و سجاده طامات (سوغاتی)!! آوردن است که همیشه کلی از انرژی مرا در طول سفر می گیرد!

اما در کل همه چیز خوب بود جای شما خالی! دلم برای این کنج نوشتن  هم تنگ شده بود در این سفر علاوه بر بهبود حال روحي   دوستان زيادي  هم پيدا كردم .. دوستاني خوب به مصداق سفر خوش است اگر همسفر شود پيدا!!

 

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:8    | 

 سلام.. اگر از احوالات من جویا باشید عازم سفرم.. می روم این افسردگی لعنتی را که زیر پوستم خلیده است درمان کنم!شما هم گریه نکنید تحمل کنید.. زود بر می گردم!

 جالب است..این روزها تنها رشته پیوندی ما وامهای کم بهره  و طولانی مدت است! اشتباه نکنید این رابطه کلی هم گوگوری مگوری و انگوری منگولی است!برای خودم یک پا چراغ چشمک زن تمام عیار شده ام !

باش !نباش! باش! نباش!

 نه غمگینم نه شاد!  نه راضی نه شاکی!

 به عنوان یک اصل  لذتهای اصیل اگرچه قله های رفیع  اما دره های عمیق هم دارند! پس چیزی نستانده  وچیزی نباخته ایم.. !کسی بدهکار کسی نیست!

 حساب من و زندگی هم که جدای این حرفهاست زندگی بی مرام بوده است  آنقدر  که مراعات مرا نکرده من هم  اندکی از سهمم را دزدیدم! پس با روزگار هم حساب بی حساب!

 راستی این  هم از ان جمله هاست که  دلم می خواست من نوشته بودم !

دلم می خواهد سنجاقش کنم به دیوار اتاق!

نه! یک دایره با انعطاف ، نرمی و تکاملی که هر نوع نقص و نقصانی از انحناهای لطیف و صیقلی اش سر می خورد ، مثل مامان ها نیستم .و نه یک مستطیل با زوایای مقاوم ، سخت و خشن که زیر سنگین ترین بارها هم چنان راست و انعطاف ناپذیر می ماند و زوایای نود درجه اش را حفظ می کند ، مثل باباها! من یک مثلثم با سه گوشه تند و تیز، شیطان و کودکانه !

تا اطلاع ثانوی خدانگهدار!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:20    | 

اون: می بینم که دستی هم در ادبیات دارید؟شاعرید؟

من: نه!شاعر نیستم .بلاگرم!!!!!!!!

اون:بلاگر یعنی چی؟

من: وبلاگ نویسم!

اون:وبلاگ نویسی ؟چی می نویسید؟

من:چیزهای بیهوده! چیزهایی که گاهی همه انسانها برای خود می نویسند!

با نظرات خود درتکمیل این تعریف ما را یاری کنید!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:14    | 

فلورانس نایتینگل

۱.احساس همذات پنداري با فلورانس نايتينگل  و يكي دو روز را در بيمارستان گذراندن باعث مي شود با خودت فكر كني چرا خداي زمين و زمان  و صاحب تير كمان  هميشه نشانه گيري هايش به گونه اي است كه سنگ را به پاي لنگ مي زند؟!! اگر خوشبينانه نگاه كنيم و چشممان را به روي آن قلوه سنگهايي!! كه به چشم و چار!! طرف مي زند ببنديم.

 ۲.گاس كه قبلا" هم گفته باشم اما  بد بودن و خوب بودن كشمكش دروني هميشگي من است.. ...نتيجه اين  كه  به معايب هردو گرفتار و از مزاياي هر دو حالت بي بهره ام!

۳.يكي دو نفر را هم ديده ام كه قسم خورده ام از اين حسن كچل بيعار آدم موفقي بسازم! 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:53    | 

 

من؟جزو هنوزهام!همیشه جزو هنوزهام!

توضیح:این جمله هه منم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:17    | 

الان مدار صفر درجه با تمام اشعار ،تصنيف ها ، ديالوگها و ترانه هاش خداست!

توضيح:مخصوصا" وقتي يك روز گذارت به بيمارستان مي افته وآدمهاي قديمي را مي بيني .. با خودت فكر مي كني همه چيز سر جاي خودشه.. هيچ چيز تغيير نكرده.. پس چرا من گمان مي كردم حركت كرده ام ..جلو رفته ام ؟

و شب سرگرد فتاحي مي گه: انگار قرار نيست هيچ اتفاق تازه اي بيفتد.. انگار  ما آدمها روي  نقطه صفر!.. روي مدار صفر درجه ايستاده ايم!

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است..  +گريه كردن عين خر!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:44    | 

معلوليت اون  هم در حدي كه ميزان مشاركت  انسان رو در زندگي اجتماعي به صفر برسونه غير قابل تصوره..  خدايا!     

نمي تونم تصور كنم ..

چطور يك انسان تسلط معلوليت را بر تمام جنبه هاي وجودي اش (اون  هم با اون قدرت عجيبی که معلولیت داره )تحمل مي كنه و همه تعاريفي كه از خودش داره در سايه اين نقص محو مي شه؟

 آدميزادي كه هميشه دنبال مخاطبي  شبيه خودش مي گرده و از تفاوت فراريه چطور با چنين تفاوت وحشتناكي مي تونه كنار بياد؟تفاوتي كه نه تنها هست بلكه گاهي باعث وحشت سايرين مي شه .

آدمي كه هميشه تو روابطش دنبال انعكاس تصاوير مثبت از خودشه و اگه احيانا"‌كسي اين تصاويررو بهش منعكس كنه سريع تر وراحت تر باهاش ارتباط برقرار مي كنه چطوربا هويتي كه اطرافيان ازش مي سازند و اون هم بر پايه نواقص جسمي اش استوار شده كنار مي ياد؟

چرا وقتي اين آدمهاي متفاوت از يك موجود انتزاعي تبديل به يك  موجود واقعي پيش روي ما مي شند هر چقدر هم مترقي و متمدن باشيم عكس العملمون با افكارمون در تضاد قرار مي گيره.. مثلا" شوكه مي شيم.. احساس گناه و عذاب وجدان    مي كنيم.. دلمون به رحم مياد و .. و .. و .. و تمام چيزهايي كه از حالت طبيعي خارجمون مي كنه و نگاهمون  به يك نگاه منجمد و بيگانه  تبديل مي  شه ...نگاه!

همون دريچه اي كه  احساس  مخاطب را به ما  منعكس مي كنه و ما  در اون  دنبال امنيت مي گرديم!

توضيح:  نوشته شده پيرو آقاي معلول امروز! (وحشتناك!) ودختراي كرو لال با كلمات بالا و پايين  و كش دار و كوتاه اون روز!

شاید هم من معلولم .. من ناتوانم.. منی که تواناییهای آنها را نمی فهمم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:2    |