تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

مثلا"‌بزرگ شده ام؟.. قد كشيده ام؟ .. پوست انداخته ام؟

تجربه كه اهل فن مي گويند همين بود؟

جوابش حواله به تاريخ زندگي ام!!!

اين هم باشد  يادداشتهاي من در واپسين لحظات مهرماه!!

پ.ن:باز هم  خانم دكتركوزه كلاني اينجاست!!! داره شيريني مي خوره و همون طور كه  تكه هاش  از دهنش به اطراف پرتاب مي شه و انگشتهاش رو مي ليسه برام يه متن انگليسي رو ترجمه مي كنه!.. دستور يك كرم دست ساز  به نام "راز جواني" رو مي ده..  وخوابي رو كه از حضرت علي ديده تعريف مي كنه!!

فردانوشت۱: الان دیگه رسما" حجم ارباب رجوع افسرده و بای پلار و اسکیزوفرن داره بالا می ره!!

فکر کن!! آقای "ن" که چند روز پیش واسه نمایشگاه پلیس سخنرانی داشته می خواسته نیم ساعت دیرتر بره بهش گفتند نمی شه برنامه ات با برنامه سگ تداخل می کنه!!(توضیح: سگ ردیاب) الان اون آقاهه اسکیزو فرن بهش گفت تو حرف نزن! تو  توی دبیرستان که بودی نتونستی بری  یه رشته خوب درس بخونی! بعد آقای "ن" واسه اینکه کم نیاره می گه کیف کردی چه جوری موتورش رو آوردم پایین! آخی!

 البته آقای اسکیزوفرن به من هم گفت خب  رشته تحصیلی ات خوبه یعنی جای امیدواری هستش اما به آموزش ضمن خدمت نیاز داری!!!!!!!!!!

 من اگه سنگم باشم  تاثیری نداره آخرش حتما روان پریش می شم!

 

فردانوشت۲: می تونیدتصور کنید رابطه با آدمی که اولش فکرکنید عجب  آدم  خوبیه.. بعد احساس کنید اشتباه کردم آدم مزخرفیه..  و در نهایت نتیجه بگیرید خیلی خوبتر از این حرفاست چه طوری می تونه باشه؟ حالا همین جوری بوداصلا"؟ یادم رفته! 

جاهاشون رو هی عوض کردم ...نه انگار !همین بود!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:1    | 

اين جامها كه پريشب  تهي كرديم   درياي آتش بود كه به كام خويش  ريختيم !

گرچه اين آب آتشين هم ديگر ره به حال خراب ما نمي برد اما دل تنهايي مان اندكي  تازه شد..شراب فرانسه و پسته و پياله و يار موافق!

 به نظرم بهشت هم ( اگر باشد)!! ميخانه  اي است با مستانش و صداي چك چك پياله هايي كه به سلامتي هم به هم مي خورد...و  هم سرايي همسخنان خيام:

من بنده آن دمم كه ساقي گويد

يك جام دگر بگير و من نتوانم!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:1    | 

 گاهی وقتها یه حالت نارسیستیکی می یاد سراغم  و چون  یاد آوری کردن توانمندی هاو نخبگی هام به آدمهای اطرافم  هم هیچ مشکلی رو حل نمی کنه ،متعاقب اون دچار یه یاس فلسفی می شم که :ای بابا من کجا ؟ اینجا کجا؟ وسط این آدمها؟..  

 راستي به نظر شما مي شه در نهايت ادب واحترام به كسي گفت:

همکار عزیزم درسته که من از بودن با تو خیلی لذت می برم اما این دلیل نمی شه که با پخش  متناوب

 آهنگ های :

arabesque , blue jazz , carmen , Chinese dance

! موبايل سامسونگ  ايكس ۴۶۰ ات!! روح و روان منو به هم بريزي

 احيانا" بهش بر نمي خوره كه؟

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:16    | 

 

ماندن در باد ريشه مي خواهد..  ريشه! نه شاخ و برگ و ميوه!  اين بالا هيچ چيز نمي ماند!

براي   ماندن .. براي زنده ماندن.. چيزهايي بايد داشت چيزهاي كمي .. كه روي  زمين باشد!

                                                                        امضاء:

كلاغ نه چندان كوچك ناجوري كه يك جور ناجوري آن بالا لانه كرده بود  وحالا مي خواهد  اجازه دهد گنجشكهاي كوچك لانه اش را اشغال كنند!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:54    | 

فکرش رو بکن روز جمعه باشه درست پیش از ظهرش ..درحالی که حال و هوای روحیت نم نم  از خیلی خوب صبح جمعه! داره به سمت خیلی مزخرف عصر جمعه! میره  و خودت هم مازوخیست باشی  و یک تیکه آهن برداشته باشی هی بکشی رو استیل اعصابت که مثلا"  اَه اَه  چه زندگي كوفتيه  و  آدمهای دور و بر من چقدر بی روح  وبی احساس!!!(واسه خاطر اونا که فکر کردند کلمه انگلیسی که اینجا بود یه جور خوردنیه!!!) هستند  و  اخ و پیف و از اين حرفا!  یهو یکی  از همین آدمها زنگ بزنه که :

واسه خداحافظی زنگ زدم ..  ببخشید دیروز نرسیدم تماس بگیرم و .....!

 چه حالی می شی؟ هان؟ اونم نه هرکسی یه پروفسور!!!!!!

یه دو نکته دیگه هم هست که لازم میبینم اضافه کنم :

یکی اینکه  کرمعلی خان(معرف حضورتون هست که!) سندرم ايكس شكننده داره حتما"!

دوم اینکه دیوونه شدیم از دست این سیما!!!

پ.ن:بله.. بله...بله که کار خوبی کردید!این پست یعنی مرسی بوبوس چی!!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:42    | 

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا

رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم  و پژمرده شدم ریختم

تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز

این منم ای دوست به خاکم نریز

وای مرا ساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردی زیاد

همسفر بادم از آن پس مدام

میگذرم بی خبر از بام و شام

میرسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر                                         ساغر شفيعي

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:22    | 

دلم می خواهد برای خودم بنویسم که نیم ساعت پیش نشستم کف سرد و سفید حمام و مثل بچگی ها چمباتمه زدم و شیر آب را بازکردم و های های  از ته این دل بی صاحبم زار زدم.. برای خودم.. برای آرزوهای خودم. برای خلوت سرد وساکت زندگیم که دارد آرام آرام می خزد توی این دلم! دوست دارم برای خودم بنویسم که میان گریه سرم را گرفتم زیر شیر آب تا کسی صدای هق هقم را نشنود.. و اشکهایم آنقدر شور و بزرگ بودند که با آب شیرحمام هم شسته نمی شدند.

 این زندگی لعنتی  انگار یک جایی گیر افتاده است.. یک جای چسبناک!.. حتی دوست داشتن هایش!

شاید به نظر تو این هم یکی دیگر از بچه بازی های من است..  ولی باورکن من هم می خواهم این دل لعنتی را بیندازم میان سینک ظرفشویی و با یک کبریت آتشش بزنم.. خشن شد؟ خوب!دلم را چال کنم در میان یکی از گلدانهای این خانه!ولی نمی توانم!

یادت هست  در اولین قدم زدنمان! گفتم همیشه دلم یک خیابان ..باران ..سرما و جیبهای تو !!را خواسته است.. و تو گفتی :  چرا هیچ وقت نگفتی؟!! 

 خب حالا دلم این را می خواهد:

خوابیده باشی خودت را جمع کرده باشی سردت باشد و   من  میان خواب و بیداری رویت را بکشم و بعد بخزم میان بازوان قوی تو. و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و یک نفس عمیق بکشی انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمهایم را ببندم و خواب صد پادشاه ببینم تا خود صبح تا خود نور تا خود پرده های کیپ تا کیپ کشیده و..................!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:20    | 

 تقديم به همه آنهايي كه تكه اي از روحشان را در كودكي شان جا گذاشته اند:

روز جهاني كودك  از راه مي رسد و من با توجه به نوع كارم  از نزديك و ملموس احساسش مي كنم.. اين روزها بدون اينكه بخواهم مدام به روزهاي كودكي فكر مي كنم و گاهي خودم و همسالانم  را با بچه هاي اين نسل مقايسه مي كنم براي بچه هاي امروز كه وقتشان به تماشاي انيميشنهاي والت ديسني و  بازيهاي پيشرفته  كامپيوتري و چه و چه مي گذرد!! اينها كجا ودوران تحريم اقتصادي با كارتونهاي ارزان قيمت شركت ژاپني نيپون كه برنامه هاي كودك تلويزيون ايران را به انحصار در آورده بود كجا؟ اينها كجا و  مار و پله و هفت سنگ و قايم موشك و  لي لي  در گرمي چسبناك ظهرهاي تابستان  كجا؟ اينها كجا و سهم يك ساعته ما از تلويزيوني كه آكنده از اخبار و اعلاميه هاي جنگ بود كجا؟

همان جنگي كه ما را خيلي زود از دنياي نابلدي ها و سادگي ها و معصوميت كودكي به دنياي بزرگسالان پرتاب كرد  واز ما يك نسل له شده ساخت!!

 شايد تنها خاطرات زيباي كودكي ما به همين كارتونها برگردد!!همين كارتونهايي كه آنها هم  به نوعي با  ترس و وحشت و جنگ  آميخته بودند!

دختري به نام نل در جستجوي مادرش، پدر بزرگي كه از فشار مالي به قمار روي آورده بود، برادري  با موهاي بلند كه نيمي از صورتش را مي پوشاند  و تصويري سياه از بريتانياي قرن نوزدهم!

يورش بردن رامكال به مزرعه ذرت ، تلف شدن گله دامهاي پدر استرلينگ و عزيمت ناخواسته استرلينگ به ميلواكي!

جدا شدن بنر از مادر گربه ، راه يافتن به مزرعه  و نهايتا پايان خوشبختي هاي كوتاه و آتش گرفتن مزرعه!

انتظار حنا براي بازگشت  مادرش كه براي كار به آلمان رفته بود،  آغاز جنگ جهاني و بي خبري از مادرش و سرانجام تحمل سختي هاي فراوان!

 نااميدي ها و ناكامي هاي مهاجران   بعد از سفر به استراليا در تصاحب و  اداره مزرعه !

سرو سامان دادن يك زندگي با بقاياي يك كشتي شكسته در يك جزيره ترسناك خالي از سكنه توسط خانواده دكتر ارنست!!!

  و حالا سالهاست كه خبري از لوسيمي-آنت-سباستين و فلون و حنا و بنر و رامكال و ... نيست !!!دلم برايشان تنگ شده .. خيلي زياد!

 بعید است  اين نسل خاطرات خوش همانند آنچه نسل  اول و دوم بعد از انقلاب ۵۷ از دوران کودکی خود به یادگار دارند برای آینده خود به یادگار ببرند!

 

                                

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:22    | 

 و ما ادراک ما لیلة القدر ؟!!!!
لیلة القدر خیر من الف شهر !
یک شب یا هزار ماه چه فرقی هست بین زیاد و کم؟ هان؟ برای آدمهایی که از شب ازل تا صبح ابد خفته اند؟هان ای خدای خوب من !
آخر برای من خفته چه معنی می دهد ؟که من بنشینم تا به صبح هی بگویم الغوٍث , الغوث ... ؟!! یکی یکی صفات والایت را به آه و ناله و زاری و قسم های بیخودی خود هی بخوانم و هی فریاد کنم یکی یکی لطف های پیشینت را به رخت بکشم بگویم های ای هو یادت هست که آن بودی که این کردی چرا کنون اینی و آن کنی ...بگویم هیهات از خداییت که چنان کنی ... خلاصه هی دست به نقاط حساس احساسِ هو بگذارم و هی تا می توانم اسب خواسته های بیخود خود را در میدان عشق بازی  زندان  توهمات خود جولان دهم ؟!! و بیش از پیش در زندان وهم خود گرفتار آیم ؟!! قطر دیوار های قطورش را دو چندان کنم ؟!! درش را مهر و موم و تخته و سنگ باز از نو کنم ؟!!

هیهات از من که چنین باشم و چنین کنم ... هیهات که هی بگویم الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ؟!!!!

برای هر ترسمان و هر شوقمان به خدا , پناه برده ایم نه برای این که هدایتمان کند که برای آن که در خواب خوشمان رهایمان کند . خدای من بله !خدای من! امسال می خواهم لحاف رحمتت را بکشم روی سرم و وسط همان آتش تا صبح بخوابم...

۱:سالهای قبل (وقتی منم الغوث الغوث می کردم و قران به سر می گرفتم )همش فکر می کردم چی از خدا بخوام که کم نخواسته باشم !!!و چی بخوام که بیشتر از ظرفیتم هم نباشه؟ اما امسال...............................!!!
دلم ذکری می خواد از جنس خدایی که می شناسم و دوستش دارم
«الهی! چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی، تا پدید آمدی که خدا پرست کیست؟»
                                                                                                     تذكره الاوليا ي شيخ عطار

۲:راستش این پست  قسمتهایی از کامنتهایی هستش که در جواب این آقا! نوشتم! دیدم بد نیست شب قدری که فرشته ها اون بالا نشستند و دارند به حساب کتابهای ما می رسند منم این پایین  دستی به قلم ببرم  و وبلاگم رو آپ کرده باشم که بیکار نباشم

۳:دکتره لاغر شده بود .. پوست واستخون!!!!!!!


+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:48    | 

يه سوال بنيادي :

چرا همه خرها خرند؟

همه گاوها گاوند؟

همه احمقها احمقند؟

 و لي همه آدمها آدم نيستند؟

پ.ن: اينو گفتم كه اگه احيانا كسي از اين دور  وبرا رد مي شه  وآقاي س.ص رو كه رييس منه..( نه ببخشيد رييس  من هم نيست معاون رييس منه ولي  قبلا" رييس من بوده و الان معاون رييس منه كه از اول هم رييس اصلي همين رييس الان من بوده و اون معاونش بوده.. اصلا ولش كنيد! )خلاصه اگه كسي اين بابا رو مي شناسه بره بهش بگه اگه من هنوز اينجايعني همون جا!! نشستم و دارم  كارهاي مربوط به اون و حوزه استحفاظي اش !!رو انجام مي دم نهايت بزرگواري  وخانومي بنده است !!!و  يه كم شعور و ادب و معرفت هم براي اون بد نيست..

 لُب كلام..

ممنون اين بابايي مي شم كه اينا رو يه جوري به اون بابا گوشزد كنه!..نگيد خودم مي رم همين سوال بالا رو ازش مي پرسما!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:7    | 

از وقتي يادم مياد هربار براي خريد كتاب مي رفتم يه جوراي عجيبي از خريد "خرمگس" خودداري مي كردم چندين سال!!! بود كه دلم مي خواست بخونمش اما انگليسي بودن نويسنده اش برای من باز دارنده بود.. و با همین ذهنيت بالاخره خريدمش...  خوندنش سخت بود واقعا "!  .. اما تموم شد!

«رمان خرمگس نخستين کتاب اتل ليليان وينيچ است  که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد. خرمگس سرگذشت يک مرد انقلابی است که در راه استقلال و آزادی کشور خودـ ايتالياـ کشته می شود. سرگذشت جوانی زيرک، توانا و با استعداد و حساس که با شور جوانی در آرمان های حزب ايتاليای جوان برای بيرون راندن اتريشيان از کشورش و ايجاد ايتاليايی متحد بر پايه ی حکومت جمهوری شريک می شود و ......»

از اون کتابهایی بود که هیچ معادلی نمی تونستی برای کلمات و عباراتش پیدا کنی و همه چیز در اوج کمال بود .. هربار که می خوای کنارش بذاری موجی از راه می رسه و مجبوری ادامه اش بدی و من هم مثل جما عاشق آرتور شدم !!.. البته آرتور نه .. خرمگس!اون آدمی که هربار خرد مي شه تكه هاي وجودش رو دوباره به هم مي چسبونه... تجربه كردن عشق.. مذهب.. دروغ.. خيانت ..و قدرت در بازي هاي زندگي و نهايتا " صيقل خوردن انديشه هاي ساده و خام اش طوري كه ديگه به آسوني شناخته نمي شه.

 درجایی از کتاب خرمگس می گه: "جهان برای مردمی که درد را درد و نادرستی را نادرستی احساس می کنند، جايی ندارد جهان به مردمی نياز دارد که جز کارشان چيزی را حس نکنند..."!!

پ.ن: جونم واستون بگه که این پی نوشت متعلق به یکی از بهترین آدمهای این روزهاست!این یعنی اینکه می تونید نخونید!

در مورد اون با هم  بودنهای کم و اندکی که نباید خرابشون کرد حق با شماست.. خیلی بهش فکر کردم.

در ادامه این سی ساله شدن زودرس!! هم عرض کنم که هنر اصلی توی یک رابطه ، هنر فاصله هاست، زياد نزديك به هم می سوزيم، زياد دور  يخ  می زنيم. بايد جای درست و دقيق را پيدا كنيم و همون جا بمونيم!مگه نه؟!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:13    | 

 ۶ساله می شوم با مداد رنگی هایم دارم  حرف می زنم   که مادرم می سوزد.. ۷ ساله می شوم با دندانهای یک در میان افتاده به مدرسه می روم  (وامسال اول مهر به همان پاييزي اول مهر۶۴ بود كه من تنها اولين روز مدرسه را شروع كردم و هيچ كس همراهم نبود كه براي رفتنش گريه كنم لباسش را بگيرم  و اضطراب جدايي را بروز دهم).. ۱۰ ساله می شوم   می دوم توی شن ریز باغ  بابا..باران می آید من زیر باران چرخ می خورم و غش غش می خندم.. ۱۶ ساله می شوم  تو را می بینم( يادت هست ؟ )باد می پیچد میان روسری نخیم و من کیف می کنم ..۱۸ ساله می شوم  درس می خوانم  درس که نه کتابها را می جوم بی وقفه فقط می خوانم  که مثل تو باشم پیش تو باشم..۲۰ساله می شوم عروس می شوم با لباس سفید عروسی و با توری که به زمین می کشد ..۲۱ ساله می شوم مشتی به صورتم کوبیده می شود که هوش را از سرم می پراند دندانم خرد می شود توی حلقم  و هی از خودم می پرسم عشق که می گویند همین جوری است ؟۲۴ ساله می شوم روی تخت بیمارستان کودکی را سینه به دهان می گذارم  ..۲۹ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز است هوای رفتن در سر دارم راه طولانی  و یک دهن کجی به دنیا . .

 امشب بدجوری احساس می کنم  که دارم ۳۰  ساله می شوم (وقتی تو می گویی تو در این هشت سال هیچ بزرگ نشده ای وقتی می گویی گُه تو هستی !تو را چه به اين كارها؟! فقط بلدي الكي داد بزني  و سر و صدا كني .. وقتي مي گويي آدمهايي مثل تو فقط بلدند ونگه بدهند و ناله كنند.. وقتي مي گويي من در خوشي ها كنارت نبوده ام كه ناخوشي هايش را باشم وقتي مي گويي  ومي گويي  ومي گويي  و من صورت احساسم را گرفته ام جلوي ضربه مشت كلماتت  كه بزني تا زير چشمهايم كبود شود و بلد  نيستم بگويم برو به جهنم !!)افسرده با يك قرص آرام بخش توی حلقومم  كه پايين نمي رود!! من فكر مي كردم عشق بوده كه  نرم نرمک با طنازی دوباره آمده  و عشق  است كه آتش می کشد زبانه می کشد می سوزاند  داغ می کند وحالاافسرده بايك  قرص توی حلقومم تنها بی عشق، تو راست مي گويي من هنوز بزرگ نشده ام هنوز پی دری می گردم که کسی پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم دلم مي خواهد سيگار بكشم و تا گلو مشروب بخورم که یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نگذاشته بود  .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می گردم .  

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو میبره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اونجا که شبا

پشت بیشه ها

یه پری می یاد

ترسون و لرزون

پاشو می زاره

تو آب چشمه

شونه می کنه

موی پریشون.

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون

از سر اون کوه

یالای دره

روی( این میدون)

رد میشه خندون

یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:39    | 

Daily News

 به نظر شما منظور روزنامه دیلی نیوز نیویورک از  EVIL

در اين تيتر چه!! و يا كه !! بوده است؟

الف:الياس در سريال اغماء

ب: فرشته در سريال او يك فرشته بود

ج:هر كس ادعا كند در ايران همجنس باز وجود دارد

د:هركس بين سفرهاي استاني رياست جمهوري  و سفربه امريكا وسخنراني در دانشگاه كلمبيا (از نظر میزان    بر انگیختن تحسین و تمجید حضار!!و حجم كف و سوت و هورا!)ونيز  اهميت چگونگي طرح مساله هولوكاست در آمريكا و روستاهاي زاهدان! كوچكترين تفاوتي قائل شود

ه:شهردار نيويورك به علت مخالفت با بازديد رييس جمهور كشورمان از محل برج هاي دوقلوي منفجر شده

و:هركس با خودش فكر كند انبوه جمعيتي كه براي ديدار رييس جمهور كشورمان مشتاقانه جمع شده اند!! با تند ترين الفاظ ايشان را مورد اعتراض  وتحقير قرار داده اند

ز:هر ايراني مقيم ايران كه احساسي غير از آزادي  و رفاه و پيشرفت داشته باشد

ح:كرمعلي خان مسوول دفتر رييس من كه دو روزه وقت نداده من برم پيش رييس

ط:هركس در اين مكان آشغال بريزد

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:52    | 

مادرم يه عالمه كاغذهاي كوچيك از دست نوشته هاش لابه لاي مفاتيح الجنانش داره كه قابليت برابري با وبلاگ رو داره!!

شب ۱۹ ماه رمضان سال قبل:

حاج آقا رفت احيا....حاج آقا خيلي ثواب مي بره !!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:2    | 

                                            .........

بشکند قلمی که ننویسد بر این بسیجیان !سپاه خمینی! چه ها گذشت!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:36    |