تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

دیشب زنی را که درونم بود کشتم..!البته کشتنش کار من نبود.جان سگ داشت..!هرچه گلویش را فشار می دادم باز هم نفس می کشید چشمهایش را دوخته بود به چشمهای من و می خندید!اوه بله داشتم می گفتم کشتنش کار من تنها نبود !خیلی ها  در کشتنش به من کمک کردند..

 پدر م و مادرم و تمام خواهرها و برادرم و فرزندم و تمامی آدمهایی که می شناختم از دکتری که مرا از کانال زایمان !بیرون کشید بگیر تا  بهداشت یاری که واکسنهایم را زد و معلمها و  استادان  و همشاگردیها و اقوام و دوستان  و  همکاران و  بقیه! ...همه بودند و خیلی لذت بخش بود !

بله داشتم می گفتم.. تمام قدرتش را از دست داده بود اما هنوز می توانست گریه کند ..پشت سرهم می گفت :رمقی نمانده! رمقی نمانده!

بهش گفتم : مثل موبایلها شده ای ! تمام رمقهای آخرشان صرف این می شود که بگویند رمقی نمانده! مگر حرف ديگري نداري ؟و قاه قاه خندیدم! و بعد از من همه خندیدند!یکی از میان جمعیت گفت:جانت را بکن دخترجان! و باز همه خندیدند!راستش این اولین باری بود که آدم می کشتم و به نظرم تجربه جالبی بود!

دستانم هنوز بوی خون می دهد.. لباسهایم را اما دادم خشکشویی!آقاي خشکشویی گفت :این لکه ها پاک نمی شود!گفتم :مهم نیست  فقط کمرنگ تر شود!حتما" مي پرسيد خفه كردن كه خونريزي ندارد؟ راستش خودم هم  علتش را نمي دانم !

داشت یادم می رفت وقتی  نفسهای آخر را می کشید با آن چشمهای سبز براق به من نگاه کرد ..سرم را نزدیک بردم نفسش به سختی بیرون می آمد..عبارات نامفهومی می گفت.. نزدیک تر رفتم

 شناسه كاربري و رمز عبور اينجا بود

خوب !از اين به بعد من خواهم نوشت و شما مي توانيد از من متنفر باشيد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:56    | 

ترسها..ترديدها..دوست داشتنها..نفرتها..بيم ها  واميدهايم تبديل به يك كلاف سردرگم از توهمات شده است..

زندگي براي من يك بازار مكاره وحشي بوده است  و از من يك «به غارت رفته ی به تماشا گذاشته شده»! ساخته است..

یکی از همین روزها انگشت ته حلقم می زنم  و همه را بالا می آورم !گفتم که!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:6    | 

براي تبديل يك دوستي مجازي به يك دوستي حقيقي زيبا! از نوع دوستي هاي ۵ ساله دوم!از آنهایی که حالا که شکل گرفته اند جای خالی شان را در گذشته احساس می کنی! گاهي فقط يك خيابان لازم است!

و البته چهره و صداي آرامش دهنده فوق تصور  فراموشتان نشود!

و آن وقت مطمئنا" تمام سه نقطه هايتان حرف خواهد شد!

مرسي آتوسا!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:57    | 

«آن قدر نسبت به تو علاقه داشتم که حاضر بودم دل همه را بشکنم . واي که چه قدر احمق بودم .دل خودم را هم شکستم . ديگر دلي برايم نمانده  . به هر چه علاقه و اعتقاد داشتم به خاطر تو پشت پا زدم چون تو خيلي خوب بودي و خيلي مرا دوست داشتي و فقط عشق مهم بود . عشق از همه چيز مهم تر بود . و تو نابغه بودي و من عمرت بودم ، جانت بودم . شريک عمرت بودم و گل کوچولويت بودم .زکي ! عشق هم دروغ  است . عشق قرص نازايي است چون تو مي ترسيدي بچه دار بشوي . عشق گنه گنه است ، گنه گنه است ، گنه گنه است : اين قدر برا ي نازايي خوردم تا کر شدم . عشق آن وحشت سقط جنين است که تو مرا دچار آن کردي . عشق دل و روده ي مجروح من است . عشق يک نصفش سنبه ي قابله است و نصف ديگرش حمام آب سرد . من مي دانم عشق چه چيزي است . عشق هميشه پشت مستراح آويزان است . بوي دواي ضد عفوني مي دهد . مرده شو ی عشق را ببرد . عشق اين است که تو بغل من بخوابي و لذتم بدهي و با دهان باز باقي شب را بخوابي و من تمام شب را بيدار بمانم و جرات هم نکنم دعا بخوانم چون مي دانم که ديگر حقي به دعا ندارم . عشق تمام آن کارها و حقه هاي کثيفي است که به من ياد دادي و شايد خودت هم از توي کتاب ياد گرفته بودي . خيلي خوب . ديگر با تو و با عشق کاري ندارم . با عشق تو کاري ندارم ....آقای نویسنده!»

«زنیکه ج... .»
«فحش نده . من هم مي دانم به تو چه بگويم .»
«خيلي خوب .»
«نه . خيلي بد و بد و بد . اگر نويسنده ي خوبي بودي شايد تحمل باقي چيزها را مي کردم . اما تمام احوالت را ديده‌ام . حسود ، بداخلاق ، دم دمي ، همه رنگ ،چاپلوس ، پشت سر حرف زن . آن قدر چيزهاي مختلف را ديده‌ام که ديگر از تو بيزارم . آن وقت اين پتياره کثافت زن برادلي ، اوه ، دلم به هم مي خورد . سعي کردم از تو مراقبت کنم ، و شوخي کنم و پرستاريت کنم ، و برايت آشپزي کنم و هروقت خواستي ساکت بمانم و هر وقت خواستي بشاش و پر سروصدا بشوم و تظاهر کنم که خوش بختم و با خشم و حسودي و پستي تو بسازم ، و حالا ديگر تمام شد .»
                                                                                         داشتن و نداشتن

                                                                                                                        ارنست همینگوی

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:18    | 

مثل سرطان تمام بدنم را گرفته است.. تمام تنم را فتح كرده است همه مغزم تا زير گلو ..همه قلبم تا زير فك و  دستها و پاها.. قفسه سينه..واحشاء داخلي ام را فرا گرفته است.. از اول مي دانستم اينطور مي شود اما جلويش را نگرفتم!شايد اگر دستم را قطع مي كردم پيشرفت نمي كرد

حالا اينجا با ترس و اضطراب خفقان آوري نشسته ام و مثل ديوانه ها زير لب زمزمه مي كنم:  

دنبال سهمي كه برايت نيست نگرد دختر جان!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:3    | 

یادتان هست وقتی از مدرسه بر می گشتیم وقتی چشم انتظار تنها دلخوشی مان یعنی برنامه کودک بودیم همان برنامه ای که راس ساعت ۵ پخش می شد.. حدود ساعت ۵/۴ تلویزیون تصاویری از گمشدگانی را نشان می داد  و می گفت: "نامبردگان از فلان تاریخ خانه را ترک کرده  و تا کنون مراجعت ننموده اند"

چهره های آشفته شان یادتان هست؟ انگار از تمام  روزمره گی ها و کسالتهای دنیا  فرار کرده باشند.. انگار خیال پیدا شدن نداشتند..!

می خواهم بدانم هنوز هم آن برنامه را پخش می کنند؟ می خواهم گم شوم!

شاید با مادرم به زیارتگاهی بروم و در شلوغی آنجا خودم را گم کنم!..

 شاید از خانه خارج شوم  و مراجعت نکنم!

گم شدن غایت توانایی هر کسی است .چیزی که از عهده هر کسی خارج است!

اینکه بتوانی گم شوی و از اسارت دیگران خلاص شوی.. شاید گم که بشوی خودت را پیدا کنی! اصلا"گم شدن انسان را آزاد می کند!

در گفتار عاميانه به كسي كه از او عصباني هستيم، مي گوييم: گم شو! . برو گم شو! ناسزاي زيبايي است در زبان فارسی  . بيشتر به دعا مي ماند.

پ.ن:

مصرف ۱۰ میلی گرم دیازپام باعث باز شدن در تاکسی پشت چراغ قرمز از سمت چپ!! توسط شما و سبز شدن ناگهانی چراغ راهنمایی و حرکت اتوبوس به سمت در باز شده تاکسی  و فشرده شدن در و مقصر تشخیص دادن شما توسط پلیس  و  شنیدن کلی دری وری !! و پرداخت ۳۰۰۰۰ تومان به عنوان خسارت به راننده تاکسی خواهد شد. قبل از مصرف دارو با پزشک خود مشورت کنید!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:5    | 

لحظاتي هست كه آدم دلش مي خواهد مشكلات اش بزرگ، وسيع و عميق  باشد...مي گويند اسمش ناشكري است ولي من معتقدم حداقل چيزهايي باشد  كه ارزش اشك ريختن داشته باشد..مشكلاتي كه به آدم حتي !گاهي! اعتماد به نفس بدهد! با خودت فكر  كني:

من دارم با اين مسائل دست و پنجه نرم مي كنم...؟ اوه !چقدر من قوي و محكم هستم!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:9    | 

خب ديگه ..تصميم گرفتم اين زندگي گارفيلدي رو كنار بذارم!

                                          

درراستاي روي آوردن مجددم به ميادين ورزشي يك جفت كفش اسپرت ترجيحا" مارك دار!!(به انتخاب خودتون) به عنوان هديه به شدت پذيرفته مي شود!!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:13    | 

نوشته ها و تصاويري  پراكنده و به هم ريخته از نيازمندي ها..آرزوها..اميال... و دلمشغولي هاي يك زن!

-نياز به چند فحش آبدار و ركيك مناسب جهت يك خانم ۴۶ ساله مطلقه  كمي تا قسمتي فضول و يك آقا با    

مو  هاي جو گندمي  حول و حوش سن ۵۰ ، لوچ و پست فطرت! 

-هر گونه كمك از بنيادها و نهاد هاي خيريه و سازمانها و تشكلهاي مردم نهاد(اِن.جي.اُ)  به مبلغ ۸۸۰۰۰ تومان در ماه پذیرفته می شود!                                                                                  

- به وامی به مبلغ یک میلیون و پنجاه و شش هزار تومان  با اقساط بلند مدت و کم بهره جهت فراموش کردن پاره ای از مسائل و مشکلات! نیازمندم

-  بارالها  به من   پول و قدرت و سلامت عقل  عطا فرما!

                                                     

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:3    | 

اوه تو رو خدا فکر نکنید  دارم بی جنبه بازی در میارم و هی فرت و فرت آپ می کنم... نه باور کنید!

گاهی اتفاقاتی برای آدم می افته که اون وقت می فهمه زندگی اونقدرها هم بد نبوده و ارزش چس ناله کردن و وب آپ کردن نداشته است !!اصلا" حالا که پستهای قبلی را می خونم خنده م مي گيره....ماهی!چه مسخره!

 ای بابا چه حال خوبی داشتم امروز صبح ..  با اينكه  ته  Uبودم!!

اي كه الهي دستم مثل دست ابولفضل شقه شقه بشه كه باهاش ماهي ۸۸۰۰۰ تومان  را از گلوي خودم و زن و بچه ام!! باز كردم!

عجله نكنيد براتون تعريف مي كنم

راستش من ۴ ماه و نيم بو د كه حقوق نگرفته بودم و امروز كلش يكجا به حسابم رفت ...

  وقتي  از طریق آقای بودجه ! خواستم مبلغش رو بدونم ناگهان متوجه نجومي بودن رقم حقوقم شدم!! فهميدم كه اشكالي در كاره و از اونجايي كه همه براي من عين خواهر و مادرم مي مونند و دلم نمي خواد هيچ زاويه  و جنبه و گوشه اي از زندگي ام براي كسي پنهون بمونه موضوع رو با همکارم در میون گذاشتم !!!و  با مشورت و صلاحديد همكاران محترم رفتم تا بفهمم اين همه پول در حساب من چكار مي كنه.. خب دوستان و همكاران محترم حسابداری ..همونهايي كه ۴ ماهه براي پرداخت  مبلغي حدود ۱۰۰ هزار تومان كه از سال گذشته طلبكارم امروز فردا مي كنند!!! به سرعت وارد عمل شده  و  با نهايت دقت  و تلاش و كوشش  و با يك بسيج عمومي در كل ذيحسابي و واحد بودجه  وکامپیوتر سازمان در عرض نيم ساعت تا فيها خالدون پرداختها را بيرون كشيده و فهميدند  در اثر یک نقص  ظريف در سيستم كامپيوتري و يك اشکال  اتمي در حكم من روی سیستم، این مساله پیش اومده(  از اونهايي كه تا ۳۰ سال ديگه هم كسي متوجه اش نمي شده!!اینو خودم فهمیدم! )و به لطف اين اشكال ماهانه مبلغ۸۸۰۰۰  تومان ناقابل به حساب اينجانب واريز مي شده .. اوه !نمي دونيد داشتم منفجر مي شدم بابت اين ۴ ماه و نيم تقريبا ۴۰۰ هزار تومان اضافه شده بود كه حالابايد همه را با دو دست ادب به سازمان برگردونم و ضمنا اون اشكال هم در سيستم كامپيوتري بحمداله! رفع شد!!!!

اي خدا

وقتي آقاي در يافت و پرداخت به آقاي كامپيوتر مي گفت: حالا فكر مي كنيد اگر خانوم دكتر نمي گفت كسي متوجه مي شد؟ ... باور كنيد هيچ وقت كسي نمي فهميد و هر ماه همين اتفاق مي افتاد

و آقاي كامپيوتر هم گفت: خب خانوم دكتره ديگه كارش درسته...

دلم مي خواست خرخره هاشون را بجوم و داشتم توي دلم به خانوم همكارفوضول و بقيه فحش ركيك مي دادم!

من نمي خوام آدم درست و پاك و با شرفي باشم...! نمي خوام من ۸۸۰۰۰ تومان ام!!!!رو مي خوام!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:16    | 

 اگر از حال و هوای این روزهایم پرسیده باشید.. از آن ماهی های زیر آبم.... 

 از آنها که گریه می کنند و  حین گریه کردن شانه هایشان با پولکهای براق تکان می خورد!

.. حتما"می گویید ماهی که گریه نمی کند!!!

راست می گویید ...! ماهی که گریه نمی کند!!!

اصلا"ماهی چه طوری گریه کند؟!!!

ماهی  که تا توی تخم چشمش آب است !!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:48    | 

 با فشار دادن دکمه شماره یک  زن ثروتمند..

دکمه شماره دو  زن سازگار

و دکمه شماره ۳  زن زیبا ووسوسه انگیز

را انتخاب کنید!

 از شرکت شما در این مسابقه متشکرم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:38    | 

همانا يكي از لذت بخش ترين كارهاي دنيا آمادگاه رفتن با برادر زاده نازنين و در انبوه كتابها دست و پا زدن و پيش حسين آقا صاحب كتابفروشي كمند رفتن و كتاب خريدن و كافي شاپ رفتن  و يك شكلات گلاسه گنده خوردن و عذاب وجدان نگرفتن و پياده از روي سي وسه پل هي رفتن وبر گشتن و بين درو دهاتي ها  و اراذل واوباش زير طاقي هاي پل لول خوردن و پيتزا خوردن و باز هم عذاب وجدان نگرفتن و تا ساعت سه و چهار صبح به لطف پسر خواهر مهربان به همراه برادر زاده نازنين فيلمهاي روي پرده سينماي امريكا را ديدن!!و خوابيدن تا لنگ ظهر و از خواب بيدار شدن و كتاب خواندن تا مرز مردن!  و ناهار ۱۵ عدد ! كتلت خوردن و عذاب وجدان نگرفتن!!و كارتون عروس مرده و گارفيلد ۲ براي اِن اُمين بار ديدن و باز كتاب خواندن و خانه  برادر جان رفتن و بستني وكيك خوردن و باز هم عذاب وجدان نگرفتن!! و برگشتن و وبلاگ نوشتن مي باشد!

راستي به اين نتيجه رسيدم كه اولاد حلال زاده وقتي دايي نداره چاره اي نداره جز اينكه به عمه كوچيكش بره!

بدجور سليقه ادبي هنري مان با اين  نازنين برادر زاده! مي خواند..

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:23    | 

زنی که درون من است سر به عصيان برمی‌دارد و لگد می‌کوبد به جداره‌های داخلی روحم، چنگ می‌اندازد و دندان به هم می‌سايد. زنی که بيرون من است اما لبخند می‌زند به مرد و رويش را برمی‌گرداند و بی‌کلام به کارش ادامه می‌دهد. زن بيرون ديگر چم و خم زندگی را از بر شده، به کولی‌گری‌های آن ديگری توجهی ندارد. ياد گرفته همين است که هست؛ و تازه همين که هست می‌توانست هزاربار بدتر از اين هم باشد. زن ساکت می‌ماند تا مردم دنيای بيرون نگاهش کنند، به او لبخند بزنند و حسرت خوشبختی‌ش را داشته باشند. زن درون اما هنوز و هر روز دندان به هم می‌سايد و چنگ می‌زند بر رشته‌های دلم.

زن بی‌اجازه
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:13    | 

 تعريف جديد اهميت مي شه: در اولويت قرار داشتن!

يعني اينكه تو ليست to doي يه نفر رديف اول يا دوم باشي ! يعني همين كه تو امروز صبح اول وقت به من زنگ بزني!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:12    | 

 -عاشقي؟

-عشق نه!.. عاشق نيستم.. او را فراتر و عميق تر از خودش دوست دارم دوست داشتني كه آزمونها از سر گذرانده و سال ديده شده  به قول سعدي:

سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل

بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران !

امروز به هم ريختم.. از اون حرف زدن سنگينت..! نمي خوام اينجوري خبرم كني.. باور كن هيشكي تو دنيا اندازه من نمي فهمه كه آدما چقدر احتياج دارند به گم شدن و پيدا نشدن حتي براي چند ساعت! خودم هم شديد لي ! ولي اخه گم شدن هم آدابي داره تو برو از هر كي مي خواي بپرس آدم وقتي مي خواد گم بشه نمي گه من دارم ميرم باهات تماس مي گيرم..! نمي گه!

بعد اينا كه مهم نيست مهم اينه كه من از ظهر خرابم.. حرف زدنت حالم رو گرفته عجيب لي!  همين جوري الكي! شايد بخاطر پي. ام. اس باشه يا ...! نمي دونم!

حالا هم يه تصميمي گرفتم:

  هنوز برنگشتي..!

پ.ن: يه نفر هست كه مي گه آدم اگه بخواد بره گم بشه مي گه من دارم مي رم گربه بخورتم!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:17    | 

گفتم بگم كه ناگفته نمونه..  تو بعضي از رابطه ها حرف واسه گفتن زياده .. بعضي ها نه.. بعضي ها هم حرف ناگفته زياد داره....!

من از رابطه مون..  از تمام ديالوگها اون جمله اخر رو خيلي دوست دارم كه مي گي :

مواظب خودت باش!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:9    | 

مثل اینکه پیداش شد!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:57    | 

  چهار روزه از دکتره !خبری نیست!!

اهمیت یعنی صرف وقت.. حوصله..انرژی  و پول برای کسی!  

 نمی خوام چیزی بشنوم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:42   

   دلم مي خواد بدونم اين "جاي گرم" كجاست كه نفس من ازش بلند مي شه؟

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:23    | 

  دلم یه  جاده می خواد و یه جیپ روباز و یه هوای ابری ویه سی دی گلچین !!!اونوقت اینا همش:

 منو به تو بتونه برسونه!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:26    | 

        

         

        

كاملا اشتباه حدس زديد اينجا مهد كودك نيست! بلکه محل كار اولیس است كه به مناسبت تولد گل نرگس!! آذين بندي شده است! عكس دوم ردیف سوم هم اتاق  بنده حقیر است!!

نمي دونم كارتون سارا كورو رو يادتون هست يا نه؟ اونجاهاييش كه سارا مجبور به خدمتكاري تو مدرسه خانوم  مين چين شده بود.. بعد يه شب كه خسته و كوفته برگشت تو اتاق زير شيرواني اون اقا هنديه(خدمتکار دوست پدرش!!) اتاقش رو اينجوري كرده بود با يه عالم غذاهاي خوشمزه!! منم همينطور امروز صبح! سارا کورو بودم شدیدلی!

خيلي باحالند بخدا!  از صبح هم بزن و بکوب داریم و قر تو کمرم بدجوری اذیتم می کنه!

 

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:25    | 

فردا كه من  از خواب بيدار مي  شوم و روز لعنتي ام را شروع مي كنم..فردا كه وقتي ماشين را روشن مي كنم  اولين دغدغه ام  مكان نشانگر  سوخت اتوموبيلم است.. فردا كه تا ظهر وقتم به مكاتبه  و كاغذ و كاغذ بازي ! و نخود چي خورون با اره و اوره و حسن كوره مي گذرد .. فردا كه دلخوشي ام حظ ناز و غمزه هاي رييس و نگراني ام راست و چپ نگاه كردنش است .. فردا كه نيمي از وقتم به خاله زنك بازي هاي تخصصي و فوق تخصصي مي گذرد.. فردا كه  ظهر رسيده  ونرسيده ناهارم را كوفت مي كنم و سرم را روي زمين نگذاشته  تا شب خوابم مي برد.. فردا كه تنها فعاليت  فرهنگي ام شركت در جنگ فيتيله است !!.. فردا كه  ورزش نمي روم.. كتاب نمي خوانم.. به فكر درس خواندن نيستم.. فردا كه هيچ غلطي نمي كنم پرواز شاهيده در خاك آمريكا به زمين مي نشيند !

                                                          امضاء: يك بلاگر نه غرب زده ..نه شرق زده ..فلك زده!

 پ.ن: اين پي نوشت به تاريخ ۵/۶/۸۶ در ساعت ۱۴ نوشته مي شود !بعد از زير رو كردن دو سه تا وبلاگ كه براي حفظ آبروشون لينك نمي دم!واقعا" ارتباط بخصوصي با اين پست دارد!

 اتفاقي  واز وب بعضي از دوستان و دشمنان !!!به آنها راه يافتم و به طرز مازوخيست واري آرشيوشون رو زير رو كردم!

و از همين جا از اين عزيزان مي پرسم يعني چي آخه اين همه چُسي! هان؟ خيلي خوب بابا خوش به حالتان كه ماهي يك بار دي سي مي رويد!

در كوههاي اسموكي تنسي هايكينگ! مي كنيد و از فرط خوشي ضربان قلبتان بالا مي رود!

 از ايالت كيانگجوي كره جنوبي براي دوست ۱۶ ساله ايراني تان سيل اشك  وآه !!راه مي اندازيد!

با دوستان فوق دكترايتان از كوه بوك هان سان بالا مي رويد!

و......!

حالم از اين دست وبلاگ ها به هم مي خورد!

اميدوارم دوست تازه پركشيده ام يك همچين چيزهايي ننويسد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:47    | 

 دارم ادای ظروف نچسب را در می یارم!

 شعله را بالا بکشید...خیالتان راحت! 

پی نوشت به این بزرگی !

پ.ن۱: اینها دقیقا نقطه اند.. فقط نقطه! حرفهای ناگفته و دردهای پنهان هم نیستند!

.................................................................

..................................................................

..................................................................

همه شان نقطه اند! باور کنید!

 ادای ظروف نچسب را در می آورم یعنی سعی می کنم

 ظریف !با دوام و  مقاوم باشم! یا حداقل اینطور به نظر بیایم!همین!

پ.ن۲:فکر کنم پسر عمو"م"که  هم نخبه است  هم کمتر در عروسی های فک  وفامیل ظاهر می شود وبلاگ می نویسد!

پ.ن۳:خدایا تو منو آدم کن بقیه اش با خودم!

پ.ن۴:اندکی مرهم مداوا می کند زخم تنم!........آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...آآآآآآآآآ!!!

پ.ن۵:  نگاهم كه به خود احمقم افتاد محکم زدم تو گوش خودم و گفتم:

he is not worth it!

 پ.ن۶:فكر كنم همه چيز تمام شد! 

اين فرياد عاشقانه آخري را هم بزنم  تمام مي شود!

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:14    |