دولت عشق امد و من دولت پاينده شدم
گفت که ديوانه نه ای، لايق اين خانه نه ای
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بَندَنده شدم
گفت که سرمست نه ای، رو که از اين دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی اين جمع شدی
جمع نیَم، شمع نيم، دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
مولانا
خويش را در خويش پيدا کن، کمال اينست و بس
و من زير لب تکرار می کنم: خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن!
يك خود ديگري مي شناسم كه در جمع دوست و رفيق شاد و خندان است براي معاشرت بي نهايت قابل گزينش است به شرط آنكه افراد از فيلتر بهانه تراش عيب جويش گذشته باشند به معناي واقعي كلمه با آنها رفاقت مي كند ..نشست و برخاست مي كند، راهكار و چاره نشان مي دهد.. از هيچ كمكي فرو گذار نيست .. حس هاي ناب و يك دست و شيرين اش را هم صادقانه شِر مي كند ،در شيطنتها هم به معناي واقعي كلمه همراهي مي كند ....رفيق باز است اساسا"! مردم دار هم هست . دست ودلباز و لوطي صفت هم!
يك خود ديگر خود دغدغه مند من است كه جهان را پر از عدالت و امنيت مي خواهد وطن را آباد مي خواهد وزارتخانه ها را قوي، احزاب را مستقل ،زندانها را خالي از زنداني سياسي مي خواهد كه اصلا ايران را پر از علم وادب و فرهنگ و شعر و شعور مي خواهد و از فاصله داشتن عينيت امروز با ذهنيت خودش، از اين همه نابرابري هاي اجتماعي و اقتصادي و فقر و فساد و فحشا بيمار است
يك خود ديگر مي شناسم كه خود شنگول كولي صفت خوب بخور و خوب بپوش و خوب بچرخ من است كه از ته دل باور دارد دو روزه گردون ارزش عاقبت انديشي يا غم گذشته خوردن ندارد كه دنيا دو روزه و به قول شاعر شيرين سخن اين دو روز هم روز به روزه!
من البته خودهاي ديگري هم مي شناسم از آن خودهاي تنها ،خودهاي خلوت و خيالبافي! خيال هايي به دارازاي جاده ابريشم ..
خودهايي كه گاه به يك جمله در يك كتاب يا به يك نوا آنقدر مست مي كند آنقدر از خود بيخود مي شود كه غم در پيچاپيچ گلويش بغض مي شود..خودهايي كه بد فرم عاشق مي شوند....!بگذریم
آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه بايد دسته دسته و صد صد !! پرسنل را آموزش بدهد و چپ وراست پژوهش كند !! بلكن چرخ آموزش و پژوهش اين مملكت بچرخد! و در اين حين و بين مغزش هم بواسطه انقباضات جبري و قلپ قلپ بيرون زدن كيفيت از سر و ته سيستم گوزپيچ بشود و كلا جهاندن اين خرك لنگ از روي جوي بيفتد گردنش !
آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مختصري عاشق مي شود حتي! منتالي و هارتيلي درگير مي شود!
آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش براي وبلاگ ننوشتن! يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مي بيند در صفحات تقويم اش همه چيز هست الا خودش! هيهات! گم مي شود در رد پاي ايام!
گلايه ها به كنار !بگويم كه كلاس رقص را هم به آموزشهاي هنري ام اضافه كرده ام كه لابلاي اين ايام جلال همتي هم بخواند:ترشي خوبه يا ليته البته ليته ليته!
يعني به بيل بگي مرغ
به مرغ بگي تخم مرغ!
حکیم لطفعلی/روزگار قریب
نقل از كتاب نامه هاي بچه هاي ايراني به خدا
بماند كه براي من يكي خيلي خوشايند نيست ..براي من يكي عين بطالت است كه وقتي از رفتن ندا خوشحال نيستم كف بزنم و كل بكشم؟ اصلا"چرا بايد به پاي رفتنش پايكوبي كنم؟ كه من از اساس با رفتن مخالفم...
كي بود گفت وطن بستر است اما ريشه نيست و ريشه را در هر خاكي مي توان دواند و شاخ و برگي بر هم زد...چشمهايش براي پنجه هاي من!
آخر توي كدام بقچه اي مي شود صداي اذان موذن زاده و ربناي افطارهاي رمضان را جا داد، بوي سمنو و حليم بادمجان و اش رشته را هم مي شود در چمدان گذاشت؟ تصويركوچه هاي كودكي چه؟ خنكاي پاييز و تب تابستان را هم مي شود بسته بندي كرد..برايشان ويزا گرفت و با خود برد؟نمي دانم مگر اينكه كه به قول آقاي شفيعي كدكني و با صداي خوب فرهاد وطنت را همچون بنفشه ها ببري با خودبه هر كجا كه بخواهي... ادا در مي آورم؟! زِر مي زنم...چِرت مي گويم..چُس ام؟ همينم كه هستم..به كسي ربطي ندارد!
بگذريم ..بين آن همه تلاش بي ثمر براي فراموش كردن آنچه فراموش نشدني است مامان آخر مهر سكوت را مي شكند گريه مي افتد و بعد بغض قي شده در گلوي همه باز مي شود.. مامان برايمان اشك مي ريزد و رنج و حرمان هر رفتني را بازگو مي كند ... اشك مي ريزد تا بگويد خسيس بوده است .. بگويد با علم به اينكه تفكرش غلط است اما هيچ وقت دوست نداشته ،داشتن بچه هايش را با كسي تقسيم كند .بگويد دوست ندارد مغز بادام هايش هم خيلي دورتراز اينجا دنبال سرنوشتشان بروند..ما هم اشك مي ريزيم خودمان را مي سپريم به دست قصه زندگي به روايت مادرم .. و بغل بغل حسرت بيرون مي كشيم از نه توي ذهنمان !
نتيجه اين همه براي من يكي مي شود يك هوا نوستالژي ! كرور كرور خاطره و صدا و بو وتصوير كه بشوند امواج رژه رونده مزاحم براي جيروس هاي مغزي ام!مي شود يك دو سه روز آه بر كشيدن به ياد ايام قديم و فحاشي كردن به زمين و زمان!
اين نيز بگذرد...
