دولت عشق امد و من دولت پاينده شدم
گفت که ديوانه نه ای، لايق اين خانه نه ای
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بَندَنده شدم
گفت که سرمست نه ای، رو که از اين دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی اين جمع شدی
جمع نیَم، شمع نيم، دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
مولانا
آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه بايد دسته دسته و صد صد !! پرسنل را آموزش بدهد و چپ وراست پژوهش كند !! بلكن چرخ آموزش و پژوهش اين مملكت بچرخد! و در اين حين و بين مغزش هم بواسطه انقباضات جبري و قلپ قلپ بيرون زدن كيفيت از سر و ته سيستم گوزپيچ بشود و كلا جهاندن اين خرك لنگ از روي جوي بيفتد گردنش !
آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مختصري عاشق مي شود حتي! منتالي و هارتيلي درگير مي شود!
يعني به بيل بگي مرغ
به مرغ بگي تخم مرغ!
حکیم لطفعلی/روزگار قریب