تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

براي سالهاي سال همه زندگي من ديوار بود! ديوارهاي بلند، ديوارهاي سخت ومحكم و ترديد ناپذير! همه زندگي من ماندن بود همه زندگي من بودن بود ..همه زندگي من سقف بود! همه زندگي من دنيايي مقبول، مشروع اما بي هنر و بي معجزه بود ..آنقدر بي معجزه كه گاهي گلها هم عطرشان را از من دريغ مي كردند.. دنياي بي انتظار !

همه زندگي من قفس بود با ميله هاي آهنين كه پايه هايش در سنت هاي هزار ساله محكم شده بود.

حالا اين ديوارها لرزيده ..نمي دانم ! شايد هم يكي دو پنجره بود كه باعث شد نگاهم بيفتد به دنياي پر آشوب و دشتهاي ناشناخته خود آگاهي و وادي هاي دور شورمندي و و اعماق جنگلهاي تاريك وجود، همين ها باعث شد كه آن سقف ها با تمام هيبت و عظمتش كوتاه به نظر بيايدو دلگير كننده !و من هماني بشوم كه زير آن سقف پاي بر سر عقل بكوبم و به هواي آن افق هاي دورتر به تعجيل و يكجا و بي هيچ حساب و كتابي آن همه ديوار و سقف وبودن و ماندن را بكنم پنجره و آسمان و شدن ورفتن!
همين ها باعث شد كه بخواهم بذر انگاره ها و خيالبافي هايم را در دنياي واقعي بكارم و حاصل آفرينش هاي خلاقانه ذهنم را واقعي و عيني و ملموس تجربه كنم!
از قوانين دست وپاگير تا هزار توي روان خودم ، همه و همه را درنوردم و بروم تا برسم به جهان ديگري كه ممكن است !

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33    | 

اينك كه فصل بهار رسيده است وهمه چيز و همه جا نشاط انگيز و طربناك شده و به هر سو بنگري شبدر و چمن وسبزه و علفهاي وسوسه گر آب از دهان سرازير مي سازد وزنگ غم از دل مي زدايد واز خر سپيد موي بگير تا كره خرهاي ملوس و خرهاي جوان و نيرومند و نره خران و ماده خران ،همه و همه را به رقص و طرب و عر عرهاي مستانه و جفتك هاي خرانه وا مي دارد انشاي خود را در مورد خر آغاز مي كنم .خر يا الاغ يادراز گوش حيواني است اهلي از دسته چارپايان كه به منظور باركشي از آن استفاده مي شود و در فرهنگ عاميانه نيز مظهر حماقت است ، اما به نظر من خر حيوان نجيب و شريفي است .خر حيوان بي آزاري است ، خرها نقش مهمي در سيستم حمل و نقل دارند و هميشه باركش اين و آن بوده اند وخيلي از آدمها را هم به سر منزل مقصود رسانده اند.پايه هاي تمدن بشر بر شانه هاي خر بنا شده است ، اما خر در تمام طول تاريخ مورد سوء استفاده قرار گرفته است . خر مسكين بي تميز عموما" تا وقتي كه بار ببرد عزيز است و اكثر مردم اعتقاد دارند خر، خر است چه خر عيسي باشد و صاحب هنر،چه خر ديگري ! و خر عيسي هم علي رغم آن همه هنر مندي و داعيه پيغام بري خران! نه به مكه رفتن ادم مي شودو نه به پالان ترمه!خرها هيچ وقت به عروسي دعوت نمي شوند و اگر هم شما در جشن و عروسي خري را ديديد بدانيد كه حضورش محض آب كشي است نه براي خوشي!خيلي ها مي گويند خر جماعت نه قيمت زعفران  مي داند و نه رقص به سزا و نه طرب به درست! تنها كاري كه از خر بر مي آيد نيكو آب كشيدن و چست هيزم بردن است ... اما من معتقدم هر آدمي هم خر نمي شود .من اعتقاد دارم خر بار بردار بودن بهتراز ادم مردم آزار بودن است وپالان خر باربر به يال شير مردم دَر شرف دارد!
در انتها بايد بگويم سالهاي سال است كه خر مال آدم سوار است و تا بوده چنين بوده و ضمنا خرها بايد سعي كنند از چوب تر نترسند و چه خوب بود اگر خرها ان دو تا شاخ گاو را هم داشتند كه در مواقع ضروري شكم بعضي از ادمها را سفره مي كردند.
با آرزوي رفع ظلم از همه خرهاي زحمت كش و باركش وپاره شدن همه پوزبندها وافسارهاي خران!
اين بود انشاي من در مورد خر!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:51    | 

دور هم جمع مي شويم كه براي عروسي ندا برنامه ريزي كنيم ..ازتهيه انواع اشربه حلال و حرام و حلويات و تدارك آلات لهو و لعب بگير تا پرواز عروس وداماد بر فراز استخر قوهاي زيبا !..تا عروس كشان كه با سانتافه باشد يا كجاوه !كه عروسي بيست و هشتمين روز همين ماه گل آور است و عروس خاتون و ماه داماد 5 روز بعد عازم بروكسل ...مي رقصيم ...مي خنديم....
بماند كه براي من يكي خيلي خوشايند نيست ..براي من يكي عين بطالت است كه وقتي از رفتن ندا خوشحال نيستم كف بزنم و كل بكشم؟ اصلا"چرا بايد به پاي رفتنش پايكوبي كنم؟ كه من از اساس با رفتن مخالفم...
كي بود گفت وطن بستر است اما ريشه نيست و ريشه را در هر خاكي مي توان دواند و شاخ و برگي بر هم زد...چشمهايش براي پنجه هاي من!
آخر توي كدام بقچه اي مي شود صداي اذان موذن زاده و ربناي افطارهاي رمضان را جا داد، بوي سمنو و حليم بادمجان و اش رشته را هم مي شود در چمدان گذاشت؟ تصويركوچه هاي كودكي چه؟ خنكاي پاييز و تب تابستان را هم مي شود بسته بندي كرد..برايشان ويزا گرفت و با خود برد؟نمي دانم مگر اينكه كه به قول آقاي شفيعي كدكني و با صداي خوب فرهاد وطنت را همچون بنفشه ها ببري با خودبه هر كجا كه بخواهي... ادا در مي آورم؟! زِر مي زنم...چِرت مي گويم..چُس ام؟ همينم كه هستم..به كسي ربطي ندارد!
بگذريم ..بين آن همه تلاش بي ثمر براي فراموش كردن آنچه فراموش نشدني است مامان آخر مهر سكوت را مي شكند گريه مي افتد و بعد بغض قي شده در گلوي همه باز مي شود.. مامان برايمان اشك مي ريزد و رنج و حرمان هر رفتني را بازگو مي كند ... اشك مي ريزد تا بگويد خسيس بوده است .. بگويد با علم به اينكه تفكرش غلط است اما هيچ وقت دوست نداشته ،داشتن بچه هايش را با كسي تقسيم كند .بگويد دوست ندارد مغز بادام هايش هم خيلي دورتراز اينجا دنبال سرنوشتشان بروند..ما هم اشك مي ريزيم خودمان را مي سپريم به دست قصه زندگي به روايت مادرم .. و بغل بغل حسرت بيرون مي كشيم از نه توي ذهنمان !
نتيجه اين همه براي من يكي مي شود يك هوا نوستالژي ! كرور كرور خاطره و صدا و بو وتصوير كه بشوند امواج رژه رونده مزاحم براي جيروس هاي مغزي ام!مي شود يك دو سه روز آه بر كشيدن به ياد ايام قديم و فحاشي كردن به زمين و زمان!
اين نيز بگذرد...
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33    | 

مادرم ..عزیزم ...مهربون! آتوسای گل ! تو نمی خوای بیای اصفهان و از نزدیک شاهد پیشرفت دخترت باشی...؟! من لزوما باید همه چیز رو اینجا بگم؟!هان؟نمی شه که!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:58    | 

بازي قاعده لازم دارد..
در بازي بايد ايمني را در نظر گرفت ..
قرار نيست با بازي ما ذائقه كسي تلخ شود..
كه اصلا همه زندگي را بازي مي كنيم ،گاهي براي سرگرمي و گاهي براي سودا گري و سود آوري !گاهي هم بازي هاي عاشقانه!گاهي مي دانيم بازي مي كنيم و گاهي نمي دانيم و نمي شناسيم..
كه اصلا هر آن كه قاعده بازي را شناخت و اصولش را رعايت كرد گرفتار پيامدهاي غير قابل پيش بيني و نا خوشايند بازي نمي شود.
اما يك سوال با شيطنت خاصي در مغزم وول مي زند... و گهگاه انديشيدن به آن هراسانم مي كند..
آيا مي شود براي اين تاروپود گوشت وپوست واستخوان و براي اين ملغمه غريزه و احساس خط كشيد ..مرز تعيين كرد؟تا كجا آري و از كجا نه؟
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56    | 

عزيز جان!اينكه دخترك گستاخ درون من و پسرك آتش پاره درون تو با هم همبازي شده اند ،اينكه در دالانهاي پر پيچ وخم درون هم مي دوند،بازي مي كنند ،جست وخيز مي كنند ،كشف مي كنند ...چيز خوبي است !
بي شك نتيجه اين همبازي شدن ها و كنجكاوي ها برايشان خاطرات و تجارب دلنشين و به ياد ماندني ،تصاوير ناب و هنر مندانه وآموزه هاي شگفت انگيز خواهد بود... مطمئنم !چون از سر سادگي ويكرنگي همبازي شده اند نه از سر آلودگي به شائبه انواع زیرکی ها و فرصت طلبی ها و هوسها و ..چه و چه!
اما مي داني عزيز جان ..!من نمي توانم به اينها بسنده كنم.. فقط اين نيست كه تو كجاي طبيعت قرار گرفته اي بلكه خيلي عميق تر،خيلي رشد يافته تر و تكامل يافته تر مي خواهم تمام ان مجموعه پويايي كه تو را ساخته است بشناسم در اين مكاشفه،اين كشف متقابل و اين دلبستگي ها برايم همه وجود تو ..همه حضور تو .. وهمه افكار تو مهم است ...!
تو در طبيعت ..تو در جامعه .. و تو در تفكر!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:55    | 

سلام  چند روز عقب بودم...تمامي خزعبلاتي را كه نوشته بودم برايتان گذاشته ام تا  خوب بخوانيد..  شايد با آنها خنديديد..شايد گريه كرديد...شايد دلتان گرفت ..شايد خلق و خويتان بهتر شد...نمي دانم..بخوانيد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18    | 

تكرار مزخرف عبارت" سال نو آوري و شكوفايي" و نقب زدن به آن به هر دليل ِ مربوط و نا مربوط و گواه آوردن براي هر خير و شري  به سندیت آن در جلسات ،همايشها،سمينارها و .... حالم را به هم زده است..
لعنت خدا بر آناني كه سالها را با كلمات هويت مي دهند ..
لعنت خدا بر آناني كه -هویت دادن-،-حفظ کردن-، -برانگیختن-، -کنترل کردن- و -وحدت بخشیدن- با ارزش ها را بلد نيستند..
لعنت بر سال نو اوري وشكوفايي يا هر مزخرف ديگري از اين دست ...چه مي دانم ..سال مايه كوبي دام و طيور..سال اقتدار سباع و وحوش و....!بعید نیست که!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:13    | 

هي آمدم ننويسم بل فضاحت به بار نياورم اما مگر مي شود وقتي كلمه ها خوره وار از يمين و يسارم رژه مي روند؟!

اين شد كه آمدم بگويم تا امروز فكر نمي كردم در دنياي حقيقي خيلي خود سانسوري كرده باشم ..گمان نمي بردم در من هم دو آدم وجود دارد يكي آدم روي صحنه و ديگري آدم پشت پرده...!خيال مي كردم گرفتار تزويرهاي خواسته و نا خواسته دنياي حقيقي نشده ام اما گويي دنياي حقيقي با تمام انتظارات و خواسته ها و قواعد و احكامش وظيفه اش را به نحو احسن انجا م داده و الحق و والانصاف خوب حساب فرديت سيال من را رسيده و جاي آن را با فرديت شسته رفته و پاستوريزه و بسته بندي شده مقبول اجتماع عوض كرده است! خيالي نيست كه مگر كدام آدمي توانسته است از بازي نقش ها در تئاتر زندگي شانه خالي كند و كدامين زن يا مردي نقاب زدن و -خود نبودن- مشق شب و تكرار روزش نيست؟ يا كدام آدمي در اعماق وجودش به وقت در خود لميدن ها ،در خود آسودن ها ، در خود آرميدن ها ودر خود متبلور شدن هايش گرفتار آرزو پردازي ، خيالبافي و رويا پروري نيست كه من دوميش باشم ؟! يا از اين -خود بودن -در اين گوشه از دنياي مجازي شرمسار باشم كه اصلا" وقتي آدم ناگهان تصميم مي گيرد براي افراد حقيقي نقاب بردارد و رو نمايي كند بي شك ناشي از جسارتي است كه از غوطه ور شدن در ظرفيت هاي نا محدود دنياي مجازي به دست اورده است ..-كه تو خود حجاب خودي از ميان برخيز-!

آمدم بگويم شما این فرصت را دارید تا بخشهاي نهفته وجود آدمي را ببينید كه گاه دردنياي حقيقي مجال بروز و حضور نمي يابند. شايد هم پيدا شدن دانه دل من فرصت خوبي است براي شماها که  دو نيمه مرا بسپرید به دست معيارهاي DSM-IV و تعاريف ICD-10 و نظريه هاي زيست شناختي و اجتماعي و روان پويشي و. . .
خدا را چه ديدي شايد از دل اين تعاريف و از زير ذره بين نگاهتان شخصيت خود شيفته اي ، روان گسيخته اي، هويت گسيخته اي، ... چيزي سر بر آورد!!
هو الشافي!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11    | 

گفتم امشب ننويسم كه اگر بنويسم از سر عصبانيت كلام عفت نمي شناسدو قلم رعايت آداب ادب نمي كند اما خب! كلمات افتاده اند به جان مغزم و آن تمركز نصفه نيمه اي را كه براي سروسامان دادن به امور بي سامان زندگي نياز دارم از من گرفته اند. نمي دانم من ذاتا" آدم خري هستم ..؟ابلهي هستم ...؟كله خرابي هستم؟ اين را نمي دانم!
نمی دانم گفته ام یا نه گاهی دستم می رود آنجا که هیچ !اینجا را هم حذف كنم !اينجا باشد كه چي؟ كه يك نفر هست كه گهگاه ممكن است اينجا را بخواند و من هي بيايم برايش رومنس آفتاب بگيرم ؟! اما دستم نرفت .. نمي دانم چرا وحشت كردم.. مثل وحشت سقط جنين ...تجربه كرده ام كه مي گويم..! سقط جنين تنها چيزي بود كه در زندگي از آن به جد ترسيدم...
مي داني عزيز جان!در اصل من حالم از روتين هاي زندگي به هم خورده بود خواستم ديوارهاي تنهايي خودم و تو را كوتاه كنم يا لااقل يكي دو پنجره درشان تعبيه كنم... مي داني! من خيلي ادعايم مي شود اما در حقيقت ياد نگرفته ام كه دنيا اگر هفت رنگ است ،ادمهايش هفتاد رنگ اند...نخواسته ام راه بيفتم و همان هفت رنگ را گز كنم كه هفت رنگ را پيمودن به ز هفتاد رنگ را كاويدن! ...
كسي هم نبوده كه بگويد بزرگ شو ..سر عقل بيا كه never is late!
از دنياي فانتزي سرت را بيرون بكش و كمي رئال تر به دنيا نگاه كن ..كمي آدمها راچال كن...كمي فرداها را هم ببين ! اينقدر به زندگي حريص نباش...دم دستي روز هايت را به شب برسان !
خيالي نيست ها!نكردم ؟نخواستم؟ هرچه بغض بي صدا كه در گلو قي بشود و اشك شور كه پهناي صورت را صفا بدهد و هرچه حس نا فرجام كه بر قفسه سينه بكوبد نوش جانم!
حق ام است...
خيالي هم نيست كه ما آدمها در مستند زندگي ورز مي خوريم ..پهن مي شويم ، با وردنه كج انديشي هاي مردمان و بي صفتي روزگار وسعت مي يابيم.... توي تنور نامرادي ها پخته مي شويم !
خيالي هم نيست كه ما آدمها با پرانتزهايي كه گهگاه لابلاي متن زندگي مان باز مي شود شرح و بسط مي يابيم...وسيع مي شويم..... بگذريم كه گاهي زود مي بنديمشان ..گاهي هم متن لابلايشان كش مي يابد و بستن شان از دست در مي رود!
فقط حيف شور ضرب و ريتم دفي كه امشب در كلاس لابلاي اين همه جنجال هاي ذهني من از دست رفت!
«چه کج رفتاری ای چرخ،
چه بد کرداری ای چرخ،
سر کین داری ای چرخ،
نه دین داری،
نه ایین داری ای چرخ »
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11    | 

عشق هايمان دربند ذهنيت نافرهيخته و سطحي نگرمان ..دوست داشتن هايمان شتاب زده و نابالغ ... شيفتگي هايمان لجام گسيخته و تربيت نشده ........تُف ! دوستشان ندارم!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:57    | 

بدترين اتفاقي كه براي رابطه مي افتد اين است كه بيفتي در دام كشمكش هاي دروني با خودت! كه بخواهي اصل خوب يا بد بودن بروز احساست را در آن رابطه تفسير كني ،بعد نتيجه بگيري و عمل كني ..
آنوقت هي نقب مي زني به آموزه ها.. هي نگاه مي كني به شرايط ..هي فكر مي كني به محدوديت ها ..هي با آن من بالغ درونت دست به يقه مي شوي و او برايت دليل مي اورد ،روضه خواني مي كند ...فلسفه مي بافد و مي شكافد.. بين تجربه هاي دروني و رفتارهاي بيروني ات جدايي مي اندازد ..ديوار مي كشد! پختگي وبلوغ آدمهاي خويشتندار را به رخت مي كشد.. زنك حتي به اصل احساست ضربه مي زند!
آن وقت تو خودت اين مرزها را كم كم قبول مي كني. به جايي مي رسد كه در حق احساست پنهان كاري مي كني .هرجا آشكار شد سرزنش اش مي كني. بعد رسوب مي كند اين احساس مادر مرده ! ته نشين مي شود..مي فهمي ها !چون ته نشين كه مي شود سنگيني مي كند روي دلت! مي شود يك غلظت بودار، اما كاري بهش نداري! از ترس گل آلود شدن ! يك وقتهايي هم كه هواي دلت سرد شود يخ مي زند از ان يخ ها كه با تيغه ليفتراك هم نمي شكند !اصلا"به رسوب چربي مي ماند در جداره رگها !هي بزرگ تر مي شود ، اين رسوب هليم مانند ذره ذره مسير رگ را مي بندد، انسداد ايجاد مي كند.. انسداد نسبي ..گهگاه اين انسداد.. اين بسته شدن.. اين تغذيه نشدن سلولهاي ذهنت از هواي دلت آزارت مي دهد.. يك جور حمله هاي گذرا... بعد يك روز مي بيني اين آتروماي احساسي از جايش ..از ديواره رگهاي دلت كنده شده، لخته شده و مي رود در رگهاي بزرگ تر يعني اساسا مي رود مي نشيند روي اصلي ترين شريانهاي حسي ات ! بي خبر انفاركتوس مي كني .. احساست فلج مي شود !


+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:51    | 

شعاري* كه سالهاست توسط مبارزان جدالهاي انتخاباتي رژيم و قدرت طلبان مصادره شده است _تو بگو پوپوليسم سياه_چند روزي است طعم گس و چرب واقعي اش را به ما نشان داده است كه مگر كدام بخش و كدام حوزه از زندگي ما در اين سرزمين، مزه نفت نمي دهد؟ وجه اقتصادي مان؟زيست محيطي مان؟يا وجوه فرهنگي و سياسي و اجتماعي مان؟ كه از هوايي كه استنشاق مي كنيم و به بركت دلارهاي نفتي و بنزين هر روز با كمك اگزوز ماشين ها آلوده تر مي شود، تا دولتي كه بر پايه و متكي بر اقتصاد نفتي، اداره مي شود، همه وجوه زندگي مان، مزه نفت مي دهد.كه قرار هم نيست تنها مقامات روسي از مزه نفت و گاز ِما سرمست بشوند.الغرض اينجا ، اصفهان، پايتخت فرهنگي جهان اسلام هر باكس آب معدني به قيمت 3 تا 6 هزار تومان به فروش مي رسد توگويي هر شيشه را از سرچشمه ها ي پيرمونت آلمان و ویشی فرانسه پركرده و پاي پياده تا سوپر ماركت محله ما آورده اند!ملت اما بی خیال مصیبت ، عادت کرده به هر آن بحران طبیعی و صناعی، خوش و خرم، مکنونات قلبی شان از وقایع پیش آمده را در اس. ام. اس های هنری متجلی می سازند و برای خویشان و یاران مخابره می کنند!
*شعار را من مي گويم !شايد بهتر باشد بگوييم اميد مصادره شده!اميد بهره مندي از مواهب وداشتن سهمي در منافع!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:30    | 

آقاي سين ادعا مي كند من براي ديگران سازهاي خوش آهنگ مي زنم و به گاه نواختن براي او ساز نا كوك!* كلا تازگي ها روي مبحث ارگانولوژي و ارانژمان و ضرب و ريتم و سونات و سمفوني و چه و چه! -«تو گويي من نه آنم كه دو سال پيش سرنا را از سر گشادش مي زدم»-كه ما پيش كشيديم زياد انگشت مي گذارد ... بي انصافي مي كند !نمي بيند كه به وقت غم من دردم و به وقت شمع بودنش، پروانه گي و به وقت گل شدنش بلبلي مي كنم؟مگر من نه آنم كه هميشه به دور او مي گردم؟!!!!
*ساز ناكوك را من مي گويم! خودش مي گويد تمبك و ترومپت! گويي نغمه سازهاي بادي و ضرب سازهاي كوبه اي را دوست ندارد..نوشتم كه براي آقاي سين از سازهاي زهي استفاده كنم!!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:29    | 

من Darling نيستم. Cherie يا عزيزم و خوشگله هم نيستم. کاترين کبير يا صغير هم نبوده ام. عسل، شکرپنير و مربا هم نيستم. البته اراذل و اوباش خيابان به شکل بی معنايی مرا جيگر! خوانده اند و لاتهای بی سر و پای محله مان نيز به نحو بی دليلی مرا تيکه و يا جون صدا زده اند. ولی با همه اين حرفها من اصلا جزو خوردنی ها نيستم. من گربه، پيشی، خرگوش يا بره و غزال هم نيستم. چون هرگز از جانوران اهلی و دست اموز نبوده ام. البته جزو خانواده جانوران وحشی هم نيستم، پس قطعا خر هم نيستم. يعنی اصلا به هيچ وجه جزو جانوران نيستم. من دو دست و دو پا دارم. من هم يک انسان هستم و برای خودم اسم مخصوص دارم. اسمم کتايون است، از روز اول اسمم همين بوده، از زمان تولد تا مرگ هم همين خواهد بود. ان هم دليل بسيار ساده ای دارد. پدرم شاهنامه را بسيار دوست داشته است. به همين دليل اسمم را کتايون گذاشته است. Catherine کتايون نيست و کتايون طبعا نميتواند Katherina بشود. در ضمن من هرگز احمق نبوده ام."

شالی به درازای جاده ی ابريشم/مهستی شاهرخی

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:33    |