بماند كه براي من يكي خيلي خوشايند نيست ..براي من يكي عين بطالت است كه وقتي از رفتن ندا خوشحال نيستم كف بزنم و كل بكشم؟ اصلا"چرا بايد به پاي رفتنش پايكوبي كنم؟ كه من از اساس با رفتن مخالفم...
كي بود گفت وطن بستر است اما ريشه نيست و ريشه را در هر خاكي مي توان دواند و شاخ و برگي بر هم زد...چشمهايش براي پنجه هاي من!
آخر توي كدام بقچه اي مي شود صداي اذان موذن زاده و ربناي افطارهاي رمضان را جا داد، بوي سمنو و حليم بادمجان و اش رشته را هم مي شود در چمدان گذاشت؟ تصويركوچه هاي كودكي چه؟ خنكاي پاييز و تب تابستان را هم مي شود بسته بندي كرد..برايشان ويزا گرفت و با خود برد؟نمي دانم مگر اينكه كه به قول آقاي شفيعي كدكني و با صداي خوب فرهاد وطنت را همچون بنفشه ها ببري با خودبه هر كجا كه بخواهي... ادا در مي آورم؟! زِر مي زنم...چِرت مي گويم..چُس ام؟ همينم كه هستم..به كسي ربطي ندارد!
بگذريم ..بين آن همه تلاش بي ثمر براي فراموش كردن آنچه فراموش نشدني است مامان آخر مهر سكوت را مي شكند گريه مي افتد و بعد بغض قي شده در گلوي همه باز مي شود.. مامان برايمان اشك مي ريزد و رنج و حرمان هر رفتني را بازگو مي كند ... اشك مي ريزد تا بگويد خسيس بوده است .. بگويد با علم به اينكه تفكرش غلط است اما هيچ وقت دوست نداشته ،داشتن بچه هايش را با كسي تقسيم كند .بگويد دوست ندارد مغز بادام هايش هم خيلي دورتراز اينجا دنبال سرنوشتشان بروند..ما هم اشك مي ريزيم خودمان را مي سپريم به دست قصه زندگي به روايت مادرم .. و بغل بغل حسرت بيرون مي كشيم از نه توي ذهنمان !
نتيجه اين همه براي من يكي مي شود يك هوا نوستالژي ! كرور كرور خاطره و صدا و بو وتصوير كه بشوند امواج رژه رونده مزاحم براي جيروس هاي مغزي ام!مي شود يك دو سه روز آه بر كشيدن به ياد ايام قديم و فحاشي كردن به زمين و زمان!
اين نيز بگذرد...
در بازي بايد ايمني را در نظر گرفت ..
قرار نيست با بازي ما ذائقه كسي تلخ شود..
كه اصلا همه زندگي را بازي مي كنيم ،گاهي براي سرگرمي و گاهي براي سودا گري و سود آوري !گاهي هم بازي هاي عاشقانه!گاهي مي دانيم بازي مي كنيم و گاهي نمي دانيم و نمي شناسيم..
كه اصلا هر آن كه قاعده بازي را شناخت و اصولش را رعايت كرد گرفتار پيامدهاي غير قابل پيش بيني و نا خوشايند بازي نمي شود.
اما يك سوال با شيطنت خاصي در مغزم وول مي زند... و گهگاه انديشيدن به آن هراسانم مي كند..
آيا مي شود براي اين تاروپود گوشت وپوست واستخوان و براي اين ملغمه غريزه و احساس خط كشيد ..مرز تعيين كرد؟تا كجا آري و از كجا نه؟
من Darling نيستم. Cherie يا عزيزم و خوشگله هم نيستم. کاترين کبير يا صغير هم نبوده ام. عسل، شکرپنير و مربا هم نيستم. البته اراذل و اوباش خيابان به شکل بی معنايی مرا جيگر! خوانده اند و لاتهای بی سر و پای محله مان نيز به نحو بی دليلی مرا تيکه و يا جون صدا زده اند. ولی با همه اين حرفها من اصلا جزو خوردنی ها نيستم. من گربه، پيشی، خرگوش يا بره و غزال هم نيستم. چون هرگز از جانوران اهلی و دست اموز نبوده ام. البته جزو خانواده جانوران وحشی هم نيستم، پس قطعا خر هم نيستم. يعنی اصلا به هيچ وجه جزو جانوران نيستم. من دو دست و دو پا دارم. من هم يک انسان هستم و برای خودم اسم مخصوص دارم. اسمم کتايون است، از روز اول اسمم همين بوده، از زمان تولد تا مرگ هم همين خواهد بود. ان هم دليل بسيار ساده ای دارد. پدرم شاهنامه را بسيار دوست داشته است. به همين دليل اسمم را کتايون گذاشته است. Catherine کتايون نيست و کتايون طبعا نميتواند Katherina بشود. در ضمن من هرگز احمق نبوده ام."
شالی به درازای جاده ی ابريشم/مهستی شاهرخی