تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

 فكر كنم الان ديگه كفنم هم پوسيده باشه!اينجورياست!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:48    | 

جنس بعضی حرفها طوری است که کلمه نمی شود لابد!

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:26    | 

مرده بدم، زنده شدم؛ گريه بدم، خنده شدم

 دولت عشق امد و من دولت پاينده شدم

 گفت که ديوانه نه ای، لايق اين خانه نه ای

 رفتم و ديوانه شدم، سلسله بَندَنده شدم

 گفت که سرمست نه ای، رو که از اين دست نه ای

 رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم

 گفت که تو شمع شدی، قبله ی اين جمع شدی

 جمع نیَم، شمع نيم، دود پراکنده شدم

 گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم

 در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

                                                  مولانا

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:27    | 

داريوش مي خواند :
گوهر خود را هــــويدا کن، کمــال اينست و بس
خويش را در خويش پيدا کن، کمال اينست و بس
و من زير لب تکرار می کنم: خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن، خويش را در خويش پيدا کن!
اما کدام خويش؟
من هزار و يک خود از خودم می شناسم من یک خودی می شناسم شبیه آرزوهای پدرو مادر ،همان خودی که باید درس می خواند باید به هفت زبان زنده دنیا صحبت می کرد باید از مشاجرات قلمي افلاطون با سوفسطائيان تا فلسفه سكولاستيك قرون وسطايي را مي شناخت و مي دانست خودي كه قرار بود از كلون سازي ژن تا عمل انفصال شبكيه را بلد باشد ..يك خودي كه بايد دختر خوب خانواده و مايه افتخار فاميل مي بود ومطابق با پارامترهاي ذهن آنها قد مي كشيد.. يك خودي كه در ابتداي شروع تحصيل در دانشكده پزشكي سر دبير تنها مجله آن زمان دانشكده اش بود و گاهي يك تنه ۱۰ -۲۰ صفحه خواندني را رقم مي زد ، يك خودي كه به فاصله كوتاهي از آن همه جنب و جوش و هيجان خانه نشين قصه زندگي شد .يك خودي كه اسكار خراش پنجه هاي آن آدم دروني اش در تمام آن سالهاي سخت و پر تنش حالا پس از سالها بر ديواره هاي داخلي روحش رخ نمايي مي كند ..يك خود ديگري مي شناسم كه در اين روزها زندگي مي كند يك خودي كه كوچكترين وجهي از درونياتش را چه خير و چه شر به درستي بروز نمي دهد اين خود از دغل ترين خودهاي من است خودي كه دغدغه كم وزياد ظن صلح بندگان خدا را دارد و به قول خداوندگار شيرين سخن شعر وادب كمتر از آن مي خورد كه ارادت او بُوَد و بيشتر از آن كه عادت او باشد به نماز مي ايستد . مادي انديش هم هست ... بامبول باز و چاچول ساز هم !
يك خود ديگري مي شناسم كه در جمع دوست و رفيق شاد و خندان است براي معاشرت بي نهايت قابل گزينش است به شرط آنكه افراد از فيلتر بهانه تراش عيب جويش گذشته باشند به معناي واقعي كلمه با آنها رفاقت مي كند ..نشست و برخاست مي كند، راهكار و چاره نشان مي دهد.. از هيچ كمكي فرو گذار نيست .. حس هاي ناب و يك دست و شيرين اش را هم صادقانه شِر مي كند ،در شيطنتها هم به معناي واقعي كلمه همراهي مي كند ....رفيق باز است اساسا"! مردم دار هم هست . دست ودلباز و لوطي صفت هم!
يك خود ديگر خود دغدغه مند من است كه جهان را پر از عدالت و امنيت مي خواهد وطن را آباد مي خواهد وزارتخانه ها را قوي، احزاب را مستقل ،زندانها را خالي از زنداني سياسي مي خواهد كه اصلا ايران را پر از علم وادب و فرهنگ و شعر و شعور مي خواهد و از فاصله داشتن عينيت امروز با ذهنيت خودش، از اين همه نابرابري هاي اجتماعي و اقتصادي و فقر و فساد و فحشا بيمار است
يك خود ديگر مي شناسم كه خود شنگول كولي صفت خوب بخور و خوب بپوش و خوب بچرخ من است كه از ته دل باور دارد دو روزه گردون ارزش عاقبت انديشي يا غم گذشته خوردن ندارد كه دنيا دو روزه و به قول شاعر شيرين سخن اين دو روز هم روز به روزه!
من البته خودهاي ديگري هم مي شناسم از آن خودهاي تنها ،خودهاي خلوت و خيالبافي! خيال هايي به دارازاي جاده ابريشم ..
خودهايي كه گاه به يك جمله در يك كتاب يا به يك نوا آنقدر مست مي كند آنقدر از خود بيخود مي شود كه غم در پيچاپيچ گلويش بغض مي شود..خودهايي كه بد فرم عاشق مي شوند....!بگذریم
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:20    | 

يك وقتي نگاه مي كني به پشت سرت يعني به عبارت درست تر به سالهاي پشت سرت مي بيني چه همه مستند زندگي كرده اي چه همه زندگي ات جاي رخنه ونفوذ براي هيچ نيرو وجريان مخالفي نداشته است چقدر از خودت حتي فرار كرده اي بعد جلوتر مي آيي مي بيني يك سري نيروهاي مخالف دارد به بدنه زندگي ات وارد مي شود ، نيروهايي كه گرچه زمينه و بسترش را تغييرات بيروني و مولفه هاي خارجي فراهم كرده اند اما عمدتا " ناشي از آشفتگي هاو به هم ريختگي هاي دروني خودت است و آن هم حاصل بك گراند آشفته و آن همه سردرگمي و درد تلنبار شده و منگنه شده سالهاي قبل !
نيروهايي كه بدنه زندگي ات را متخلخل كرده است يك جورهايي زندگي بسته بندي شده ات نشت و نفوذ پيدا كرده ،بعضي نيروها و درونياتي كه تا بحال مجال بروز وظهور نيافته بود نشت مي كند ..يك چيزهايي هم از بيرون نفوذ مي كند قاعدتا" !
گاهي لابلاي همين بروز و ظهورها ،همين نشت و نفوذها حتي قصه زندگي ورق مي خورد وفصل جديدي وروزي نو وروزگاري نو پيش رويت باز مي شود و از اساس يك من نو حتي ! يك عينيتي كه با آن ذهنيت قبلي ات سالهاي نوري فاصله دارد!آن وقت مي بيني كه هيچ حكم و بايد از پيش نوشته اي در زندگي وجود ندارد !
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:52    | 

آدم است ديگر! يك وقتهايي  هست در زندگاني اش براي دلتنگ شدن..يك وقتهايي كه  زبان بلژيكيايي!! هم بلد نيست و هي با زبان خارجي!!با  خودش زمزمه مي كند :واي ديستنس ميكس آس سو فار ندا؟(چرا مسافت ما را اين هوا از هم دور مي كند  ندا؟ ) و هي به خودش جواب بدهد كه :ذاتا" آدمهاي دوري هستيم لابد ! يا اينكه اصلا به چه درد مي خورد كه من روتين هاي زندگي ام را در قالب نامه هاي برقي برايت سِند كنم؟

آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه بايد دسته دسته و صد صد !! پرسنل را آموزش بدهد و چپ  وراست پژوهش كند !! بلكن چرخ آموزش و پژوهش اين مملكت بچرخد! و در اين حين و بين مغزش هم بواسطه انقباضات جبري و قلپ قلپ بيرون زدن كيفيت از سر و ته سيستم گوزپيچ بشود  و كلا جهاندن اين خرك لنگ  از روي جوي  بيفتد گردنش !


آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مختصري عاشق مي شود حتي! منتالي و هارتيلي درگير مي شود!


آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش براي وبلاگ ننوشتن! يك وقتهايي  هست در زندگاني اش كه مي بيند در صفحات تقويم اش همه چيز هست الا خودش! هيهات! گم مي شود در رد پاي ايام!

گلايه ها به كنار !بگويم كه كلاس رقص  را هم به آموزشهاي هنري ام اضافه كرده ام  كه لابلاي اين ايام جلال همتي هم بخواند:ترشي خوبه يا ليته البته ليته ليته!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:40    | 

وجدانيات مغفوله يعني نسيان ..

يعني  به بيل بگي مرغ

به مرغ بگي تخم مرغ!

حکیم لطفعلی/روزگار قریب

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:2    | 

من نه كارشناس ورزشي ام و نه به فوتبال ايران علاقه خاصي دارم چرا كه به جز يك اقليت محدود در فوتبال ايران كسي محترمانه رفتار نمي كند،ارتباطات كلامي زننده است .جريان فوتبال به لطف و همت رسانه هاي ديداري و نوشتاري روز به روز مسموم تر مي شود ، چيزي كه در فوتبال ايران وجود دارد نه رشد فني است و نه رشد فرهنگي ،تنها كذب و حاشيه وشايعه است ! اينها چيزهايي است كه دوست ندارم و نمي پسندم.همين ها كافي است تا مسابقات فوتبال را تماشا نكنم وبالطبع پيگير و دغدغه مند نتايج هم نباشم! ولو اينكه يك تيم اصفهاني به مدد بازي هاي پشت پرده و قوانين نانوشته و سياست بازي و زدو بندهاي نامتعارف مغلوب تيم پرسپوليس شود.
از نظر من فقط يك چيز اهميت دارد و آن اينكه قهرماني حق قطبي بود! تاكيد مي كنم حق قطبي! نه حق پرسپوليس!قهرماني حق كسي بود كه زد وبند خورد اما زد وبند نكرد. دشنام نداد ! حرمت نشكست! سنگ نزد! حاشيه نساخت! به شايعه دامن نزد!جنجال درست نكرد! فقط نفوذ كرد!
قطبي نمونه كميابي از همزيستي مسالمت آميز احساس و عقل و هوش است...مردي جذاب با گويش شيرين!مردي با كلمات و عبارات آشنا اما متفاوت با شفاهيات جامعه!متفاوت از آن جهت كه حاصل انديشيدن متفاوت اوست و آشنا از آن جهت كه اين انديشه و طرز فكر متفاوت را به زبان مادري خود ترجمه مي كند .آدمي كه آنقدر- زاده -اين سرزمين است و آنقدر -پرورش يافته- دنياي ديگر كه با ديدنش پنجه هاي نوستالژي تا نه توي ذهن آدم را مي خاراند!
آقاي قطبي مرسي كلا"!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:27    | 

نتيجه گرفتاري ها ومشغله هاي كاري ، استرس ها و تنش هاي گاه و بيگاه و درگيري هاي لفظي بي مورد با آدمهايي به هيبت فيل و مغز مورچه آن هم براي من ِ مهربان ، من ِخواهر ديني ، من ِمادر ترزا ! ننوشتن بود.
آن هم روزی كه بغل بغل حرف داشتم ، آن هم مني كه نوشتن اش از هر حس و حادثه اي مدام بود و مدام نوشتن برايش عهد و ضرورت و قرار!
خودم هم نمي دانم چرا بعضی از تجارب را قاب سكوت می گیرم ،ايا واقعا" به خاطر گرفتاري و دغدغه هاي روزمره است  يا احساس يك دست و خالص و پوست كنده اي ندارم  كه از آن بنويسم!يا دريافتهاي ضد و نقيضي كه از اين تجربه دارم مجال نوشتن نمی دهد ! و يا لفظ متناسبي براي معنای آن نمی یابم  ! نمي دانم فلسفه اين همه اضطراب در عين آرامش، اين همه ترس در عين امنيت، اين همه گناه در عين لذت چيست ؟! حس هاي متضادي كه مي آيندو مي روند و توي گلو گره مي خورند ومن هي قورتشان مي دهم. نمي دانم ! ننوشته ام و   وقتی ننویسم  همه چيز برايم در هاله اي از ابهام و ناباوري قرار می گیرد ، همه چيز به يك اورا ، به چيزي كه در خواب ديده ام شبیه می شود . باید همیشه بنویسم !حتي اگر لازم شد بي قافيه و بي وزن ...حتي بي موضوع و بي چارچوب و بي فلسفه وبي تاب!
بايد اين پنجره باشد براي برگشتن ، خواندن و فراموش نكردن!كه اگر ننويسم اين روزها هم مي رود پيش همان روزگاري كه گمش كردم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:13    | 

کوشان عابدیان: « من ارزو می کنم عسکری یک زن خیلی بی‌ریخت پیدا کنه و با او ازدواج کنه و ۴ روز بعدش زنش حامله بشه و بترکه »
نقل از كتاب نامه هاي بچه هاي ايراني به خدا

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:12    | 

 خیلی وقتها بوده که با خودم گفته ام بي خيال ديالكتيك عقل وعشق بشوم...به خوب و بد بروز احساس فكر نكنم.. بگذارم اين اتفاق هرچه كه هست- خوب يا بد- خودش جايش را دردلم باز كند ...  خیلی وقتها با خودم قرار گذاشته بودم از اصيل ترين و ناب ترين احساسات دروني بگير تا زشت ترين اميال وجودم را بي واسطه و بي هيچ كم و كسري به پاي تو بريزم كه وجودم بالغ شود چرا كه من وجود بالغ را آميخته اي از همين احساسات وتجارب وبرخوردهايي مي دانم كه به مرور در ذهن وروح آدمي حك مي شود..چون مي خواستم ذهنم با همه ناممكنها تلاقي كند ، مي خواستم چشمم فراسوي ممكن ها و مشاهدات روز مره را هم ببيند، مي خواستم خويشتن خويش را ببينم ..خويشتني كه روزگار مجال باز نمايي اش نداده بود!اما انگار بيشتر به مادياني شبيه بوده ام كه براي هر نره خري شيهه مي كشد ؟!!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:8    | 

براي سالهاي سال همه زندگي من ديوار بود! ديوارهاي بلند، ديوارهاي سخت ومحكم و ترديد ناپذير! همه زندگي من ماندن بود همه زندگي من بودن بود ..همه زندگي من سقف بود! همه زندگي من دنيايي مقبول، مشروع اما بي هنر و بي معجزه بود ..آنقدر بي معجزه كه گاهي گلها هم عطرشان را از من دريغ مي كردند.. دنياي بي انتظار !

همه زندگي من قفس بود با ميله هاي آهنين كه پايه هايش در سنت هاي هزار ساله محكم شده بود.

حالا اين ديوارها لرزيده ..نمي دانم ! شايد هم يكي دو پنجره بود كه باعث شد نگاهم بيفتد به دنياي پر آشوب و دشتهاي ناشناخته خود آگاهي و وادي هاي دور شورمندي و و اعماق جنگلهاي تاريك وجود، همين ها باعث شد كه آن سقف ها با تمام هيبت و عظمتش كوتاه به نظر بيايدو دلگير كننده !و من هماني بشوم كه زير آن سقف پاي بر سر عقل بكوبم و به هواي آن افق هاي دورتر به تعجيل و يكجا و بي هيچ حساب و كتابي آن همه ديوار و سقف وبودن و ماندن را بكنم پنجره و آسمان و شدن ورفتن!
همين ها باعث شد كه بخواهم بذر انگاره ها و خيالبافي هايم را در دنياي واقعي بكارم و حاصل آفرينش هاي خلاقانه ذهنم را واقعي و عيني و ملموس تجربه كنم!
از قوانين دست وپاگير تا هزار توي روان خودم ، همه و همه را درنوردم و بروم تا برسم به جهان ديگري كه ممكن است !

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33    | 

اينك كه فصل بهار رسيده است وهمه چيز و همه جا نشاط انگيز و طربناك شده و به هر سو بنگري شبدر و چمن وسبزه و علفهاي وسوسه گر آب از دهان سرازير مي سازد وزنگ غم از دل مي زدايد واز خر سپيد موي بگير تا كره خرهاي ملوس و خرهاي جوان و نيرومند و نره خران و ماده خران ،همه و همه را به رقص و طرب و عر عرهاي مستانه و جفتك هاي خرانه وا مي دارد انشاي خود را در مورد خر آغاز مي كنم .خر يا الاغ يادراز گوش حيواني است اهلي از دسته چارپايان كه به منظور باركشي از آن استفاده مي شود و در فرهنگ عاميانه نيز مظهر حماقت است ، اما به نظر من خر حيوان نجيب و شريفي است .خر حيوان بي آزاري است ، خرها نقش مهمي در سيستم حمل و نقل دارند و هميشه باركش اين و آن بوده اند وخيلي از آدمها را هم به سر منزل مقصود رسانده اند.پايه هاي تمدن بشر بر شانه هاي خر بنا شده است ، اما خر در تمام طول تاريخ مورد سوء استفاده قرار گرفته است . خر مسكين بي تميز عموما" تا وقتي كه بار ببرد عزيز است و اكثر مردم اعتقاد دارند خر، خر است چه خر عيسي باشد و صاحب هنر،چه خر ديگري ! و خر عيسي هم علي رغم آن همه هنر مندي و داعيه پيغام بري خران! نه به مكه رفتن ادم مي شودو نه به پالان ترمه!خرها هيچ وقت به عروسي دعوت نمي شوند و اگر هم شما در جشن و عروسي خري را ديديد بدانيد كه حضورش محض آب كشي است نه براي خوشي!خيلي ها مي گويند خر جماعت نه قيمت زعفران  مي داند و نه رقص به سزا و نه طرب به درست! تنها كاري كه از خر بر مي آيد نيكو آب كشيدن و چست هيزم بردن است ... اما من معتقدم هر آدمي هم خر نمي شود .من اعتقاد دارم خر بار بردار بودن بهتراز ادم مردم آزار بودن است وپالان خر باربر به يال شير مردم دَر شرف دارد!
در انتها بايد بگويم سالهاي سال است كه خر مال آدم سوار است و تا بوده چنين بوده و ضمنا خرها بايد سعي كنند از چوب تر نترسند و چه خوب بود اگر خرها ان دو تا شاخ گاو را هم داشتند كه در مواقع ضروري شكم بعضي از ادمها را سفره مي كردند.
با آرزوي رفع ظلم از همه خرهاي زحمت كش و باركش وپاره شدن همه پوزبندها وافسارهاي خران!
اين بود انشاي من در مورد خر!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:51    | 

دور هم جمع مي شويم كه براي عروسي ندا برنامه ريزي كنيم ..ازتهيه انواع اشربه حلال و حرام و حلويات و تدارك آلات لهو و لعب بگير تا پرواز عروس وداماد بر فراز استخر قوهاي زيبا !..تا عروس كشان كه با سانتافه باشد يا كجاوه !كه عروسي بيست و هشتمين روز همين ماه گل آور است و عروس خاتون و ماه داماد 5 روز بعد عازم بروكسل ...مي رقصيم ...مي خنديم....
بماند كه براي من يكي خيلي خوشايند نيست ..براي من يكي عين بطالت است كه وقتي از رفتن ندا خوشحال نيستم كف بزنم و كل بكشم؟ اصلا"چرا بايد به پاي رفتنش پايكوبي كنم؟ كه من از اساس با رفتن مخالفم...
كي بود گفت وطن بستر است اما ريشه نيست و ريشه را در هر خاكي مي توان دواند و شاخ و برگي بر هم زد...چشمهايش براي پنجه هاي من!
آخر توي كدام بقچه اي مي شود صداي اذان موذن زاده و ربناي افطارهاي رمضان را جا داد، بوي سمنو و حليم بادمجان و اش رشته را هم مي شود در چمدان گذاشت؟ تصويركوچه هاي كودكي چه؟ خنكاي پاييز و تب تابستان را هم مي شود بسته بندي كرد..برايشان ويزا گرفت و با خود برد؟نمي دانم مگر اينكه كه به قول آقاي شفيعي كدكني و با صداي خوب فرهاد وطنت را همچون بنفشه ها ببري با خودبه هر كجا كه بخواهي... ادا در مي آورم؟! زِر مي زنم...چِرت مي گويم..چُس ام؟ همينم كه هستم..به كسي ربطي ندارد!
بگذريم ..بين آن همه تلاش بي ثمر براي فراموش كردن آنچه فراموش نشدني است مامان آخر مهر سكوت را مي شكند گريه مي افتد و بعد بغض قي شده در گلوي همه باز مي شود.. مامان برايمان اشك مي ريزد و رنج و حرمان هر رفتني را بازگو مي كند ... اشك مي ريزد تا بگويد خسيس بوده است .. بگويد با علم به اينكه تفكرش غلط است اما هيچ وقت دوست نداشته ،داشتن بچه هايش را با كسي تقسيم كند .بگويد دوست ندارد مغز بادام هايش هم خيلي دورتراز اينجا دنبال سرنوشتشان بروند..ما هم اشك مي ريزيم خودمان را مي سپريم به دست قصه زندگي به روايت مادرم .. و بغل بغل حسرت بيرون مي كشيم از نه توي ذهنمان !
نتيجه اين همه براي من يكي مي شود يك هوا نوستالژي ! كرور كرور خاطره و صدا و بو وتصوير كه بشوند امواج رژه رونده مزاحم براي جيروس هاي مغزي ام!مي شود يك دو سه روز آه بر كشيدن به ياد ايام قديم و فحاشي كردن به زمين و زمان!
اين نيز بگذرد...
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33    | 

مادرم ..عزیزم ...مهربون! آتوسای گل ! تو نمی خوای بیای اصفهان و از نزدیک شاهد پیشرفت دخترت باشی...؟! من لزوما باید همه چیز رو اینجا بگم؟!هان؟نمی شه که!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:58    |